• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

از استاد منوچهرجمالی

منوچهرجمالی

 

 

درفرهنگ ایران

انسان،ازباده آتشین سرشته شده است

ودرشریعت اسلام،

انسان، ازخاکِ خشک وتوخالی وگندیده،سرشته شده است

—————————————————————–

کیمیای هستی، یا

مایه ای که هستی رامیآفریند

درتحول یافتن وجنبش، نو وتازه ، پیدایش می یابد . با تحول دادن ، میتوان نووبهتروچیزی دیگررا آفرید . هیچ چیزنوینی یا بهتری را، نمیتوان از« هیچ » خلق کرد . بلکه هرنوی وهرچیز بهتری را میتوان با « تحول دادن آنچه هست » ، آفرید و پدیدارساخت . هم انسان وهم اجتماع ، دراثر« تحول یابی» است که میتواند نو ویا بهتربشود . گذ شته وتاریخ ،با تحول دادنست که آینده میشود . انسان، درتاریخ ، آینده را میجوید و همین « آینده جوئی » ، مایه تخمیر تاریخست . تاریخ وگذشه ، جامعه وملت را معین نمیسازد وهویت ملت نیست ، بلکه این آینده جوئی درتاریخست که هویت ( منش) ملت است . گوهرهرپدیده ای ، تحول یابیست ، نه فنا و گذر. همه چیزها ، « میشوند » ، ولی « نمیگذرند » . آنچه گذشته است ، درآینده ، هست ، به آینده ، تحول یافته است . آینده ، امتداد و دوام یابی گذشته نیست، بلکه تحول یابی گذشته است، آفرینش ازماده خام گذشته است . زمان ، روند آفریدنست . وهراندیشه ای و آموزه ای و پدیده ای ، که بتواند ، از« فهمیدن آنها فقط با فکر» فراتر برود ، و گوهرِ انسان یا اجتماع را تحول بدهد ، مایه وسرمایه وکیمیاست .  مفهوم « کیمیا » و « مایه » با همین «شیوه آفریدن ، در تحول دادن » کاردارد . مفهوم « کیمیا » که سپس واژه « شیمی » شده است ، ازاین اندیشه بنیادی درفرهنگ ایران ، برخاسته است . این مفهوم شامل گستره اجتماع واخلاق وسیاست ودین وهنروقانون  نیزمیگردد ، هرچند نیز که به روند تحول یابی « اخلاق واجتماع وتحول فرد و سیاست و دین و هنر وقانون »« شیمی یا کیمیا گفته نمیشود . سیاست واخلاق ودین وهنروفلسفه و… همه ، نیازبه شیمی یا مایه یا کیمیائی دارند که آنهارا تحول بدهد، تا ازنو، هستی تازه بیابند  . فلسفه زنده ، اندیشه های کیمیاگرند . فلسفه زنده ، بیان  تجربیات مایه ایست که از« تغییر دادن افکار» به « تحول دهی روانها » میانجامد . فلسفه ای که با تغییر دادن افکار، از تحول یابی روانها ، ناتوانست ، فلسفه مرده است .

تصویر ومفهوم « خدا » در فرهنگ ایران ، تصویرِ « خالق » نبوده است ، و « کن فیکون » را نمیشناخته است ، که با «ااراده » ، خلق کند ، بلکه « سرچشمه مایه تحول دهندگی » بوده است که جهان، ازاین مایه یا کیمیا ، انباشته وپُر بوده است و در همه چیزها ، « مایه تحول دهندگی و آفریدن برپایه تحول دادن » بوده است . خدا، مایه یا کیمیای هستی بوده است . به عبارت بهتر، « مایه تحول دهنده وحرکت دهنده درهمه چیزها » ، خدا خوانده میشده است . خدا ، اصل تحول وتغییروحرکت درهرچیزی به سوی بهی وبهتری بوده است ، یا بسخنی دیگر، همه اصل تحول یابیها وتغییرات وجنبش ها که گوهر همه چیزهاست » باهم ، خدا نامیده میشده است . ازاین رو این خدا « ارتا فرَوَرتی= ارتافرورد = فروردین » نامیده میشده است . فروردین ، زمان آفریدن گیتی وزمان نو، در تحول دهی  به گیتی وزمان گذشته است . تاریخ هم ، نیاز به فروردین دارد.

« فرَ+ وَرتی » همان « تحول یابی وگشتن وشدن و رقصیدن= وَرتـَن » است . «ارتا» ، عنصر نخستین همه چیزها درگیتی است که «اصل تحول یابی وجنبش ازخود » است ، و چون این عنصرنخستین جهان ، مثبت وگوهرخدائی شمرده میشده است ،  گوهر وذاتِ هرموجودی ، « حرکت شاد = رقص = وشتن = گشتن » بوده است . تحول وگشتن وتغییر، حقیقت آفریننده درهرچیزی شمرده میشده است . هرچیزی درگوهر وذاتش ، جنبش شاد است ویا میرقصد . نام دیگر این عنصر، « فـرَن یا پرن=praana » است که « باد، یا هوای جنبده باشد » و « بادی که بسرعت میوزد= تند باد » اینهمانی با « آتش » داده میشده است ، وازاین رو « وازیشت = vaz-isht » نامیده میشده است و « واز» همان « وای » یا « پرن » یا « asv »  است . درابـر، آتشِ وازیشت و درگیاه ، آتش اور- وازیشت هست . یعنی « باد و وای ، هست که تبدیل به آتش میشود ». وای ، آذرفروز است . خدایان ایران ، روشنگر نبودند ، بلکه آذرفروزبودند . آفریدن ، روند افروختن آذراست  . به عبارت دیگر« بادی که باسرعت میوزد ، آتش وگرما میافروزد . «آتش جان» درانسان یا همان جان ،  « فـرَن + اَفـتار» خوانده میشد . این  فـرَن یا بادِجان ، به جان هرانسانی ، « تحول وتشخص می یافته است » . « افتار، که درسانسکریت اواتار» باشد ، چنین معنا ئی را میدهد . خدا ، که فـرن ( فرنبغ ) یا پران یا « وای» ، یا « اسو=asv » است و « ازخود، حرکت میکند وازخود، تحول می یابد » ، خود، به جان انسانها تحول می یابد ، و فرنبغ ، « آتش جانِ انسان » میگردد . اینست که هرانسانی همان وجودش ، پیکریابی این ازخود ، حرکت وتحول یابی شاد است که درتحول یابی وتحول دادن، شاد میشود . انسان، نیاز بدان ندارد که شادی را ازچیزهائی که خارج ازاو هستند ، گیربیاورد و بگیرد و تصرف کند ، تا ازمالکیت وغلبه برآنها ، شاد بشود . تفاوت مفهوم « لذت » ومفهوم « شادی » درفرهنگ ایران ، همین است . لذت بردن ازاین وآن ، غیرازشادی است که ازخودِ جان انسان ، سرچشمه میگیرد. سرچشمه ومایه شادی، درجان خود انسان هست و فقط باید دربرخورد با رویدادها و پدیده ها ، ازآنها انگیخته بشود و شادی را ازگوهرجان خود ، پدیدارسازد . او نمیخواهد ازتصرف ومالکیت چیزها ، لذت ببرد . ازسوی دیگر، « وای » که آتش جانست ، همآغوشی « بهرام و خرّم » است که« دوبُن جفت آفرینندهِ گیتی» هستند . وای که دراصل « دوای = دوتا باهمست » ، دوپا ی انسان و دوبال پرنده ( پرن+ اند = تخم باد ) است که درپیوند باهم ، ازخود ، میتوانند بجنبد  وپروازکنند .

بنابراین که « وای یا فرن » ، اصل پیوند( مهر) وتحولست ، گوهرشادی درخود جان انسانست .  حتا دربرخورد با ناملایمات و تنگدستی ، میتواند انگیخته به پیدایش این شادی گوهری از خود، شود، و تقلیل به وجودی واکنشی دربرابر درد و اضطراب خارجی نیابد، و برعکس اضطراب و دردها ، شاد بشود . انسان، درمقابل دردها نیز مبتکر و آغازگرشادی ازخود میشود . همین پیشینه فکریست که درغزل حافظ نیز بازتابیده میشود .

هنگام تنگدستی ، در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی ، قارون کند ،  گدا را

بسیج ساختن این شادی گوهری ووجودی ، درست درهنگام تنگدستی ، کیمیائیست که گدارا ، قارونِ توانگرمیسازد . شادی ، کیمیای تحول دهنده هستی است . « مستی»  که دراصل، « مـدَ » بوده است ، به معنای « سرشارازشادی » است . می یا مایه ، اینهمانی با شادی دارد . اساسا حالت تحول یابی ، حالت مستی است . انسان درحال تحول ، اجتماع درحال تحول  ، درحالت « مستی= سرشاری ازشادی » است . مغز هستی ، چیست ؟  ازخودِ واژه « مغـز= مز+ گه » میتوان دید که مغزهرچیزی، جایگاه « ماه = می = مد = ماد= مایه » است . مغزهرچه هست ، مایه یا کیمیائیست که تحول میدهد ، و مست ، یا سرشارازشادی میکند .  نام اصلی این مایه ، مینو و مینا بوده است . مینو که «  mainyava =  mai+ny+ava» به معنای آبِ نایِ ماه است، و آب اززهدان یا اصل زاینده ماه ، همان « مای= می= مَـدَ = ژد= مَن= مان » هست که اصل تحول دهنده درمیان هرموجودیست . نام دیگرش « مینا =mai+nya » است که به معنای « نای ماه یا مایه ازنای » است و این همان « کیمیا » است .  واژه کیمیا دریونانی «  xemeia =xe+meia » میباشد، ولی اصلش به فرهنگ ایران بازمیگردد که « خَه + مایه » باشد . « که + مایه » ، به معنای « اصل ومایه شادی ومسرّت » است ، و«خه  khaیا خی » که پیشوند xemeia است ، به معنای سرچشمه واصل یا دفینه است ودرسانسکریت (  khaa) میباشد . پس کیمیا به معنای « مایه اصلی » است . این واژه « خه یا خی » ، در واژه های « خیابان ، خیار، خانه ، خیک » باقی مانده است . خیابان به معنای « سرچشمه آب » است . خانه به معنای جای چشمه است، و خیک مانندمشک ، دراصل به معنای زهدان بوده است . وخیار که دراصل « خی+ جار» بوده است به « پرازاصل وسرجشمه = پرازتخم » .  به همین علت نیز به هُما ، همای خانی گفته میشود ، چون « هو+ مای = مادرِ به ، یا شیرابه وآب به » ، سرچشمه زندگی وهستی است . مادرو آب( آپه= آوه) ومایه ، باهم اینهمانی داشتند . مایه وآب ، مادرند . آب زندگی( آب حیات) ، مادرزندگیست .

« کیمیا » ، به « ارزیز» گفته میشده است . چرا ، ارزیز، کیمیا بوده است . ارزیز، چیست ؟  بنا برصحاح فرس ، ارزیز، کفشیر است. با ارزیر، روی ومس را برهم بندند و دوسانند .  کفشیر، دراصل « کب + شیر» است، و کبیدن به معنای بهم لحیم کردن وبه هم وصل کردن است . کفشیر، شیرابه ایست که روی ومس را به هم می بندد ومیدوساند( دوست میکند ) .  روی ، اصل نرینه جهان ، بهرام است و مس ، خرّم یا زهره است و ارزیز، هومای ( انهوما = ان+ هومای = انهو+ مای ) است که مُشتری یا برجیس ، یا سپهرششم باشد . این سپهر را سپس با اهورامزدای زرتشت وزئوس یونانی ( خدای خدایان یونان ) اینهمانی داده اند .  بهرام و خرّم ، دوبن نرینه ومادینه هستند که سیمرغ یاهومای ( هما ) که برجیس باشد ومایه وکیمیاست به هم میدوساند ، ودرهرجانی هست و ازاین پیوند یابی ومهر دواصل باهم ، همه چیزها ، به هستی ، تحول می یابند . رد پای این اندیشه ، درشعرناصرخسرو، باقی مانده است که میگوید :

برجیس گفت ، مادر ارزیز است

مس را همیشه زهره بود ، مادر

به عبارت دیگر« کفشیریا ارزیز» ، همان مایه وکیمیا است واصل پیوند دهنده دوبن آفریننده جهان ، است که اصل « مهر» باشد . مهر، کیمیائیست که اصل آفریننده جهان هستی است . البته « مهر» ، مفهومیست که با عشق درزبان عربی و محبت درمسیحیت و اروس دریونانی فرق دارد . آلیاژ وبه هم جوشی  روی ومس باهم ، وتولید برنج ( برنز) ، نخستین آلیاژ درتاریخ بشری بوده است . واژه « ارزیز» هم باید « ارزه + ایز » باشد . ارزه ، همان « ارته = ا- رَته » هست که عنصر نخستین است و ایز، دراوستا ، به معنای « شوق ومهروآرزو» هست ، ودرتبری به معنای « حقیقت وُکنه مطلب » باقی مانده است . پس ارزیز( مهرارتا ، عشق ارتا ) ، خودش به معنای « مهرواشتیاق وکشش ارتا » به پیوند دادن هست . پس اساسا کیمیا ( مایه ) ، به معنای اصل مهرو پیوند است که خود نیز، « ترکیب وپیوند دوبن جهان آفرین وهستی آفرین ، بهرام وخرّم » میباشد . و« کیمیای مهر، کیمیای عشق ، کیمیای وفا » درادبیات ایران ، همه گواه براین پیشینه فرهنگی هستند که مهروعشق ووفا ، کیمیای آفریننده درتحول دادنست .

از« کیمیای مهر» تو، زرگشت « روی » من

آری به یمن لطف شما، خاک ، زرشود – حافظ

دست ازمس وجود ، چو مردان ره بشوی

تا « کیمیای عشق» بیابی وزرشوی –  حافظ

« وفا » مجوی زکس ، ورسخن نمی شنوی

به هرزه ، طالب سیمرغ و کیمیا میباش –  حافظ

با نفی وانکاروحذف سیمرغ ( ارتا = کیمیا = مهر) از فطرت انسان، جُستن وفا ومهر، در اجتماع ، کاری بیهوده وخطاهست .

غلام همت آن « رند »  عافیت سوزم

که درگدا صفتی ، کیمیا گری داند –  حافظ

« رند »، نام خدای روز بیست ونهم هرماهی بوده است که اصل « دوستی ومهر» است و خدایان خرّم ( رام جید ) وبهرام را درپایان هرماهی ( زمان )  به هم میدوساند ، تا زمان وجهان تازه ای ازنوازاین « بُنِ مهر » ،  آفریده شوند .« رند» یا «مرسپنا » یا « کلندر= قلندر» ، کیمیا ، پیوند دادن ولحیم کردن مس با روی است که تولید برنزِ زرد میشود ، و ازآن ، همه گونه ابزار کشاورزان وصنعتگران وسپاهیان ، و زینت آلات زنان ،وزنگ وجرس موسیقی ساخته میشده است .

ازسوی دیگر، دربندهش ، خون را اینهمانی با « ارزیز» میدهد وخون ، دراصل « vohu+ni » میباشد که  به معنای « نای به » است . رگ که نای هست ، وخون آن که شیره نای است  ، اینهمانی با « ارتا » دارند ، و پی( عصب ) اینهمانی با بهرام دارد( رگ وپی باهم ، درسغدی ، سنگ نامیده میشوند ) . و درهمان بندهش( بخش نهم، 94 ) دیده میشود که ازخون  گاو( مجموعه جانهای زمین ) ، « کودک رز، می ازاو کنند » . خون و می ( باده ) باهم اینهمانی داده میشوند . علت نیز آنست که مفهوم « آب » درفرهنگ ایران ، به معنای گسترده « شیرابه واِ سانس همه چیزها » بوده است . شیرپستان و آب انگور و شیرابه نی و انارو می و خون و نطفه وآب زهدان و روغن همه دانه ها …. آب یا مایه بوده اند . درست این مایه یا اسانس وشیرابه همه چیزها ، همان « مغز= مز+ گه » همه چیزهاست که ماه باشد که سرچشمه جوشان همه این مایه ها شمرده میشد و چون ماه ، اصل مهریا همآغوشی سه خدا باهم بود ، این مایه جهان ، گوهر مهروعشق ودوستی بود که مغزهرچیزی بود ، و درتحول دهندگی ، هرچیزی را هست میکرد . طبعا ، « شیرپستان » نیز ، کیمیا ومایه آفریننده روشنی و بینش و مهربود . ازاین رو به « شیر» ، « جیوام » نیزگفته میشد . واین نام ، بهترین گواه براین محتوای اندیشگیست .  چونکه « جیوام » به معنای « شیر از پستان خدای مهر ودوستی »  است . ازانجا که خدا درفرهنگ ایران مفهوم « اصل » دارد پس  شیرکه ازپستان خدای مهر است به معنای انست که « شیر» ، پیکریابی اصل مهریا همان کیمیای عشق ازپستان هرمادری است . ولی همین جیوام ، درهزوارش به معنای « روچ » است که روشنی باشد . البته « روج وبهروج » ، نام زنخدا خرّم ( بامداد= بام + داته = پیدایش وام ، زنخدای عشق وزیبائی و دهنده شیربه همه جهان ) است که سرآغاز روز( روچ ) وروشنی و بیداری و طبعا ، بُن بیداری و بینش است . اینست که « شیر» ، که فردوسی هم « سر مایه » میخواند ، کیمیای تحول دهی و آفریننده روشنی وبینش است . ازاین رو خرد ، از انگشت کوچک به تن وارد ودرهمه تن ، پخش وباهمه تن آمیخته میشود . و انگشت کوچک ، نوک پستان بوده است . اینهمانی دادن «پستان بطورکلی» ، با « زنخدای عشق ومهر» درواژه « وام = بام » به معنای آنست که شیر هرمادری ازپستانش ، پیکریابی مهربه طورکلی یا اصل مهر هست . اصل مهر، درهمه مادران شیر ده ، پراکنده وپخش است . اینست که هم « پستان » وهم «شیر ازپستان» ، بطورکلی ، بیان «  اصل آفریننده مهر » میان انسانها وپدیده ها ست  ، چون همه پستانها وشیرازهمه پستانها ، شیر ازپستان زنخدای مهروعشق است . همه شیر ومی و مایه و کیمیا ، ازپستان یک دایه که زنخدای مهروزیبائی وزندگی و روشنی وشادیست مینوشند ، پس همه بشر، با هم خواهروبرادرند و همه بشر، یک خانواده اند و« همشیره و خویشاوند » هستند .

این سراندیشه مردمی ، در اینهمانی دادن « پستان » با « جام باده » بازتابیده شده است . درفرهنگ ایران ، « پستان ابر» و « جام باده » باهم اینهمانی دارند .  دربندهش دیده میشود که نام « ابر» ، « سنگ » هم هست . البته معنای اصلی سنگ ، همان اتحاد وامتزاج ومهراست . و لی « سنگ » هم به پستان وهم به زهدان گفته میشده است . درکردی ، سنگ ، به سینه وپستان گفته میشود و درسیستانی به زهدان، سنگک گفته میشود . ازاین رو نیز درادبیات ایران اصطلاح « پستان میغ وپستان ابر» ازاین پیشینه باقی مانده است .

پستان آب ( ابر) میخلد ، ایرا که دایه اوست

طفل نبات را طلبد دایه ، جا به جا – مولوی

بارانی که ازابر( جام باده = پستان ) فرومیبارد، خرّم ، زنخدای مهروزندگی وروشنی وخرّمی است . البته ، سیمرغ ، ابرسیاه باران زا بوده است . حاجی فیروزه ( پیروز= نام سیمرغ ) درنوروز که چهره خودرا سیاه میکند، نماد همین سیمرغ   یا ابرسیاه است که دایه همه جهانست .  وهمان « بـَرخ اسود= برق یا آذرخشِ سیاه » است که در داستان عطار درمصیبت نامه آمده است ، که نیایش انتقاد آمیزش ازیهوه یا الله ، سبب باریدن باران میگردد واوست که لطفِ یهوه ویاالله را روزی سه بار میخنداند ( برقِ ابردرفرهنگ ایران ، میخندد، خنده برق) . درسغدی ، ابر را  پری وِ ه = pariwe = pari abra-ka  مینامیدند که « پری به » یا همان « هوفری » باشد که « آتش جان انسان هم » هست .

به حق آنکه دهد بچگان بُستان را

سپید شیر، زپستان  سرسیاه، سحاب

سپید= سپیت ، نام زنخدای عشق ، یعنی خرّم بوده است ، چون اینهمانی با « شیر و ژد = گد ، گیداوه = قیدافه » داده میشده است . خدای عشق ، شیریا به سخنی دیگر، مایه وکیمیای مهراست .

چشم دردی داشت بُستان ، کزسرپستان ابر

شیر براطراف  چشم بوستان افشانده اند – خاقانی

برای سرچشمه مهربه همه بشرشدن ، بایستی ، « پستان خدای زیبائی وعشق » شد که همه جهان، ازشیراو پرورده میشوند . ازاین رو عطار درتعرف « مهر» میگوید :

مهر چیست ؟ … از « سنگ » ، پستان ساختن

طفل خودرا ، هر دو کیهان ساختن

« مهر» درفرهنگ ایران و « عشق درعرفان » ، فراگیرنده همه بشر است ، وبرعکس ایمان دینی وشریعتی است که خود را به غلط با « عشق» اینهمانی میدهد ، وفقط شیوه رفتارخود با موءمنان میداند و با غیرموءمنان ، کین ودشمنی میورزد .

هرچند ، خود واژه « سنگ » معنای پستان را داشته است ، ولی عطار، با مفهوم متداوال درزمان خود از« سنگ » که سنگدلی وقساوت وقهر و درشتی باشد ، اشاره خفی بدان میکند که باید « سنگدلی وقهروکینه ورزی شریعتی را با کفارومشرکان وبیدینان » تبدیل به « پستان مهر» ساخت و بجای تفاوت وتمایزرفتار با کافروموءمن ، به همه انسانها ، شیر مهرخودرا نوشانید وهمه را فرزند خود دانست . این اندیشه بکلی برضد شریعت اسلامست .

ازآنجا نیز که « جان » ، « جی + یان» یعنی « خانه جی= زنخدا خرّم خدای مهر» است ، مولوی به حق ، از« پستان جان » سخن میگوید . جان هرانسانی ، پستان مهراست .

تا ابـد پستان جان ، پـُر شیر باد

مادردولت ( سعادت) ، طرب ، زاینده باد

این سخن ، شیریست درپستان جان

بی کشنده ، خوش نمیگردد روان

مستمع چون تشنه وجوینده شد

واعظ ارمرده بود ، گوینده شد

تا نزاید طفلک نازک گلو    کی روان گردد زپستان شیراو

این خواننده وجامعه تشنه است که شیراندیشه را ازپستان جان اندیشمندان ، میمکد ومیکشد ، وبدون چنین خواننده وجامعه ای ، شیر اندیشه درپستانهای اندیشمندان ، خشک میگردد . حتا بازگشت به اصل را ، بازگشت به پستان مادر( زنخدای مهر) میداند :

ما به بحر تو ، زخود ، راجع شویم

وز رضاع اصل ، مستضرع شویم

اکنون همین « پستان ابر» ،  دربندهش « جام باده » میگردد . باد ، ابر را با جام باده میوزاند ، تا همه گیتی را( بی تفاوت موءمن ازکافر) شراب شادی بنوشاند . « پستان شیر» با « جام باده » اینهمانی داده میشود . درفارسی به پستان شیردار، « جام شیر» نیز گفته میشود( برهان قاطع ).

مطالب آمده ، حاوی این اندیشه است که همه با آنکه ازمادرهای گوناگون زاده شده اند و ازپستانهای گوناگون شیر مکیده ومزیده اند ، ولی همه ازپستان یک مادرو دایه شیرنوشیده اند ، و همه همشیره وخواهربرادرند و همه ریشه مستقیم درخدا ودرحقیقت ودراصل (شیر= مایه = ژد= شد = شدّاد )  دارند . اینهمانی « جام » با « پستان » ، سبب پیدایش انتقال همان مفهوم خویشاوندی ازهمشیرگی ، به « نوشیدن ازیک جام » و همشیره وخویشاوند وهم پیمان شدن گردیده است . با نوشیدن از یک جام که محتوایش ، پیکریابی اندیشه مهرودوستی است ، جامعه ساخته میشود . همنوشی ، جامعه سازاست . ازاین رو درجام ، 1- آب و 2- شیرگاو و3 – شیرابه یکی ازگیاهان( شیرابه نیشکر، انار، آب انگوریا باده … ) ریخته میشد که  بیان شیرابه ابر( سیمرغ = ارتا ) و گاو( مانگ = ماه که ازآسمان تحول به مانگ ، گاو زمین می یافت و 3- گیاهان ، پستان گاو زمین بودند . تخم همه انسانها ، مستقیما ازخدا ومهرخدایانی که بُن جهانند ، آبیاری میشد ومی وخشید ( معانی وخش : حرف+ سخن+ کلمه+ کلام ایزدی +  دم + نفس + جان+  درخشش+ شعله + روشن + نمو+ پیشرفت+ …..   ) .

می ، خون ارتا بود . می، شیرخرّم ( زنخدا مهروزیبائی وزندگی ) بود . گوهر انسان ، نیک وزیبا وبزرگ وراد است، و نیاز به مایه یا کیمیا یا آبی ونوشابه ای دارد ، تا این گوهرخدائی انسان را ببالاند ، نموبدهد ، شعله ورسازد . انسان وخدا ، تخم ومایه باهمند . درمهروجفت شدن واتصالِ این دو باهمست که آفریننده و روشن وشاد وجنبان و بینا میشوند .  ازاین رو نیز « مزه شیرابه یا مایه و نوشابه و مَن یا گیداوهِ ( قیدافه ) جهان، که خدا وحقیقت و اصلست ، معنای زندگی وجهانست . معنا، مزیدنی است . خدا ، مزیدنیست  نه فهمیدنی با عقل ، بلکه این شیره خدای عشق ازسرپستان مادراست که با تن انسان میآمیزد ، و تبدیل به خرد درسراسرتن میگردد .

مزیدن معنا ، جذ ب شدن یا هنجیدن خدا یا حقیقت یا اسانس جهان درکل تن وجان انسانست . با نوشیدن مستقیم شیرازپستان زنخدای عشق ازهرپستانی ، همه انسانها ، خویشاوند هم میشوند ، ودرواقع ازیک مادرودایه ( زنخدای مهروزیبائی ) زاده میشود ، و ازشیریک خدای مهر، می زیند . درست معنای « جام » ، دراوستا « خویشاوند » است . در سانسکریت جاما=  jaamaaبه معنای دختراست ، جامی jaami، هم نام زنخداهست ، و هم به معنای « مانند خواهر وبرادربودنست» ، و هم به معنای خویشاوند است . و « جا= ja» درسانسکریت ، به معنای دختر ، و هم به معنای « زاده از» « ایجادشده از» « روئیده در» ، و « زیستن از» است . این معانی ، گواه برآنست که همه ، زاده ازیک مادرو خویشاوند وهمشیره هستند . ازاین رو بخشیدن « جامه » درفرهنگ ایران ، بیان خویشاوند شدنست . کیخسرو، جامه خودرا به رستم میدهد . انوشیروان ، جامه خورا به برزویه پزشک برای آوردن کتاب کلیله ودمنه میدهد . جام وجامه ، یک معنا دارند . رسم دادنِ « خرقه » درتصوف نیز، ازاین پیشینه آمده است .

این سراندیشه  بیان آن بوده است که « جامعه وملت وشهر» ، ازیک قوم و همزبانان و ازهم نژادان و یا ازموءمنان به یک دین و عقیده ، پیدایش نمی یابد ، بلکه با نوشیدن شیرابه ( من، مایه ، می ، ژد ، شد ، گد ، رس ، انگ …) از یک  جام درجشن ها ایجاد میگردد . جام ، پستان زنخدای عشق وزیبائی وزندگی وروشنیست و همه با نوشیدن ازیک جام ، خویشاوند ومهرورز به همدیگر میشوند . ازاین رو نوشیدن ازیک جام ، «آئین بستن پیمان با همدیگر» بوده است . نوشیدن این مایه ازجام ، کیمیای مهراست .

 

آفرینش انسان درفرهنگ ایران ،

از« می = مایه = ژَد ) است

———————————–

خلقت انسان درقرآن ، ازطین لازب( خاک خشک)

وتراب( خاک خشک) وطین صلصال(خشک توخالی) و

« حماءمسنون= بوی ناک وگندیده »

وکنود (زمینی که حاصل خیزنیست) میباشد

اینکه سرشت وفطرت انسان ، درفرهنگ ایران از« می » هست ، درست متضاد با سرشت وفطرت انسان از« خاک خشک یعنی بی آب که حاصل خیزنیست » که درقرآن آمده است و درست شعرای بزرگ ایران ، برغم چیرگی شریعت اسلام ، فطرت انسانی را از« می »  میدانند، و این تفاوت ژرف میان فرهنگ ایران وشریعت اسلام درباره فطرت وطبیعت انسان ، درروانها بجای باقی میماند .

مرا ، حق از « می عشق » آفریده است

همان عشقم ، اگر مرگم  بساید

منم مستی و   اصل من « می عشق »

بگو ازمی ، بجز مستی چه آید ؟ – مولوی

همین اندیشه را حافظ در غزلیاتش بارها به عبارت میآورد :

بر درمیخانه عشق ، ای ملک تسبیح گوی

کاندرآنجا ،  « طینت آدم ، مخمر میکنند »

درمیخانه عشق است که طین آدم را با می خمیرمیکنند .

دوش دیدم که ملایک درمیخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

« می » ،  درفرهنگ ایران ، اصلِ1- شادی و2- روشنی( بینش) و3- مهر و4- رادی و5- راستی( حقیقت) است ، چون این ماه است که می وباده وبگمز( بغ+ مز= ماه خدا ) میباشد . ماه ، مایه وکیمیا وشیرابه ورَس ومینا ومینوئی هست که همه جهان را به هم می سریشد و خمیرمیکند. همه با مایه یا می ماه ، سرشته شده اند . درهمه چیز، ماه(می= May) ، می یا مایه یا کیمیا ئی هست که با تخم انسان ( مردم = مر+ تخم، خاک = هاگ=آگ= تخم) میآمیزد ، و آنرا تخمیرمیکند وتحول میدهد تا بوخشد . « می= ماه » ، اصل تحول دهنده وآفریننده درهرجانیست . ازاین رو آب ( مایه ) ، بنا بربندهش ، تـَنکـَردی ( جسمانی) و وَخـشائی ( معنوی وروحانی ومینوی ) است . به عبارت دیگر، روح وایده ووحی والهام ، روئیده وبالیده و زبانه کشیده ازماده وجسم هستند . این مایه یا آپه ، جسم وروح ، ایده وماده ، صورت ومعنا را باهم پدیدارمیسازد که ازهم جدا ناپذیرند  . ماه ، اصل مهر واصل روشنی و اصل شادیست . ماه ، روشنائیست که از تاریکی پیدایش می یابد . ماه ، روشنائیست که درجستجو وآزمایش ( تاریکی ) پیدایش می یابد .  اینست که « مستی یا مَـدَ  که به معنای لبریزی ازشادیست »،  وارونه تصورات امروزه ما ، به معنای « بیهوش وبی خرد شدن » نیست ، بلکه درست معنای وارونه آنرا میدهد . مستی که لبریزی ازشادیست ، بدان علت ، لبریز ازشادیست ، چون پدیدارسازنده روشنی وبینش ومهر ودوستی وجوانمردی ازتخم ( = توم = تاریکی ) یا فطرت انسانست .  این مست هست که از اسرار حقیقت آگاهست که راست است که شاداست که راد است . درمستیست که گوهرانسان، آشکاروروشن میشود . بدین علت ، خدایان خرّم وسروش ورَشن ، که خدایان باده ومی وبامدادی( هنگام به هوش آمدن وبیدارشدن وآغازروشنائی ) هستند ، خدایان « بن روشنائی » هستند .  ازاین رو هست که حافظ میگوید :

درخرابات مغان ، نور خدا میبینم

این عجب، بین که چه نوری زکجا می بینم

ازنوشیدن می هست که حقیقت وگوهرانسان پدیدارو روشن میشود . همه انسانها درخرابات( خور+ آباد، خور= نوشابه وشیرابه ای که اینهمانی با زنخدا خرداد دارد) مغان ، حقایقشان، روشن میشود .

هرگز نمیشود زسرخود خبرمرا  تا درمیان میکده سربرنمیکنم

گفتی زسرِّ عهد ازل ، یک سخن بگو

آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم

جام می گیرم و اهل ریا دورشوم

یعنی ازخلق جهان ،«  پاکدلی » بگزینم

بسکه درخرقه الوده زدم  لاف صلاح

شرمساز از رخ ساقی و می رنگینم

بسکه درجامه دین وایمان ، ریا ودوروئی ورزیدم ، ازساقی وباده ای که حقیقت وجود را پدیدارمیسازد ، شرمسازم . « راستی » درفرهنگ ایران اینهمانی با« حقیقت » دارد، چون با نوشیدن می هست که آنچه حقیقت درگوهر انسانست ، آشکارمیشود وانسان ، درون نما وشفاف میگردد ( اَشه ) . برای  « سوگند » ، سه جام باده را به کسی میدادند تا دراثرنوشیدن آن ، حقیقت را بگوید ( نه آب گوگرد را ، که سپس برضد فرهنگ ایران ، متداول شده است وبرضد قداست جانست )  .

تا بگویم که چه کشفم شد ازاین سیروسلوک

به درصومعه ، با بربط وپیمانه روم

ماه ( اصل مهروروشنی وشادی ) که می ومایه وکیمیا باشد، با گوهرانسان سرشته است . انسان ، چنان با این مایه ومی سرشته شده است وفطرت او میباشد ، که خودرا ، چنین باده طرب زائی میداند . مولوی میگوید :

نتانم بُد کم از باده ،  زینبوع ( چشمه ) طرب، زاده

صلای عیش میگوید به هر مخمور وخماری

اینست که مفهوم « می » که اینهمانی با « همآغوشی خدایان ایران باهم » دارد که اصل مهرو آفریننده گیتی( تحول دهندگی وکیمیاگری ) درهرچیزی هستند ، ومستی ، که تخمیراین می دروجود است ، به کلی با مفهوم « باده ومی وشراب وخمر» که ما امروزه درذهن داریم ، و  درشریعت اسلام رواج دارد ، فرق دارد . با چنین مفهومی، بسراغ ادبیات ایران رفتن ، همه ادبیات ایران وفرهنگ کهن ایران ، تاریک ومسخ وپوشیده ونامفهوم ساخته میشود . انسان ، سرشته از مایه ، ازمی ( با همه ویژگیهاست که دربالاشمرده شد ) است و خودرا چنین باده ای میداند که اصلِ1- شادی، و2- روشنی( بینش) ، و3- مهر ، و4- رادی و5- راستی( حقیقت) است . می یا کیمیای هستی درفرهنگ ایران ، طبیعت وفطرت انسان را عبارت بندی میکند. ازاین رو ، مولوی میگوید :

باده ، غمگینان خورند و ، ما ، زمی ، خوشدلتریم

رو به محبوسان غم ده ، ساقیا   ا فیون  خویش

باده ،  گلگونه اسـت بر رخسـاران  غـم

ما خوش از رنگ خودیم و چهره  گلگون خوش

یا حافظ میگوید :

گفتم هوای میکده ،  غم می برد ز دل

گفتا ، خوش آنکسان که دلی شادمان کنند

خوشا آنکسان که طبیعت باده دارند که اندیشه ورفتاروگفتارشان ، باده ایست که همه دلهاراشاد میکند. دربرابر این سرشت وطبیعت انسان درفرهنگ ایران ، فطرت  انسان درشریعت اسلام ، درقرآن عبارت بندی شده است  . فرهنگ ایران (که دین زرتشتی نیست ) ، به شهرمکه راه یافته بود و محمد ، داستانهای خدای ایران را که درمکه برسرزبانها افتاده بود ، کم وبیش میشنید ومیدانست ، و رابطه انسان را با خدایش ، دراین داستانها درست برضد تصویر انسان ، نزد یهوه ِیهودیها ، والله خودش یافته بود ، و این تصویر را بزرگترین خطر برای تصویری که خود از الله میپرورد ، می یافت . این بود که محمد ازهمان آغاز درمکه ، بزرگترین دشمن الله را همین « ابلیس » ، خدای مجوسان وگبران که دراقع خرمدینان وایرانیان باشد یافته بود . البته این اخبارکه به گوش او رسیده بود ، فقط بخشی ناچیز از کل داستان بود . این اخباررا درباره ابلیس ، خدای مجوسان وایرانیان که مهترپریان میباشد و نامهای دیگرش درعربی  1- ابوعمرو2- حارث و3- ابومره  است ، میتوان درمتون اسلامی چه سنی وچه شیعی میتوان یافت . این نامها که « اَمرو + ارس ( حارث = ارتا = اِ رِ ز ) + مـره »  باشد همه نامهای خدای بزرگ خرمدینانست ( نه زرتشتیان ) .

درفرهنگ ایران ، ابلیس که دراصل « البیس = ال + ویس » میباشد ، وبه معنای « آلِ دوبُن جفت » است ، که هنوز درتبری به « آذرخش » گفته میشود . درتبری به آذرخش (= رخشیدن آتش ) هم البیس ( ال+ بیس ) وهم سنجیل ( سنگ+ ایل ) گفته میشود، و سنجیل درقرآن ، تبدیل به « سجّیل » شده است  . به برق یا آذرخش ( رخشیدنِ آتش ) ، بنا برابوریحان درالتفهیم « آتش » هم میگفته اند ، و آذرخش هم همین معنا را میدهد . برق ، آتشیست که میدرخشد . ابلیس یا البیس ، گوهرجفتی ، یعنی نرمادگی دارد . نرمادگی ، عبارت بندی « اصل آفریننده = قائم بذ ات = مستقل وآزاد = حـُر» بود ه است. دراین فرهنگ ، چیزی ، اصل آفریننده ومستقل وآزاد وقائم بذ ات است که درخود، هم نروهم ماده یا ، اصل مهر باشد ، یا به اصطلاح دیگر، سنگ باشد ( سنگ= اصل امتزاج واتصال است ، سنجیل ) . ابلیس ، چه وکه بود ؟ ابلیس یا ال+ ویس ، آذرخش وابر( آب+ ور= برنده یا حامله به آب ) باهم بود . دراوستا ابر  dva+naraنامیده میشود ، یعنی « دوجنسه » .  به عبارت دیگر، ابلیس ، آب وآتش باهم بوده است . این ابلیس ، همان « آتش جان یا جان انسان » دربندهش وگزیده های زاد اسپرم میباشد . ابلیس ، آبی یا باده ( می ) ای هست که ابر، ازجام باده خود یا ازپستانش فرومیریزد و گوهرهای این ابرگوهربار، جان هرانسانی میشود ، که هم آب وهم آتش ، یعنی آب گرم ( خویدی وگرمی باهم ) است که اصل آفریننده زندگیست . درآب ( = مایه ) ، آتش جان وگرما و تف بود . ازاین رو ، می یا باده ، آب آتشناک خوانده میشود .بدین علت نیز دربندهش ، آب ، تنکردی ووخشائی است ، چون درآب ( می = مایه ) ، آب وآتش باهمست . ازاین رو نیزهست که « وَخشیدن » هم به معنای روئیدن وبالیدنست ، و هم به معنای شعله وزبانه کشیدنست . واژه « نیرا » که درسانسکریت به آتش گفته میشود ، دراوستا به آب گفته میشود . این دومعنا، دورویه یک پدیده است . خویدی ( نمناکی ) وگرمی  باهم ، اصل آفریننده وتخمیرکننده ، شمرده میشده است .

 درواقع جان انسان ، نه تنها آتش ، بلکه آب ( مایه = می یا باده  )  باهمست . یا به عبارت دیگر، جان انسان ، آب آتشناک است. درغزلیات مولوی این پدیده ، بارها ، عبارت خود را یافته است وجان ، آب ، شمرده میشود . درمتون زرتشتی که برضد « اندیشه آفرینش ازجفت هستند » ، فقط دم از « آتش جان » زده میشود ، و سخنی ازاین اصل آفرینندگی درجان که « آب وآتش باهم باشند » زده نمیشود ، چون آب یا مایه ، همان زن وآب زهدانست و آتش همان تخم ونطفه نرینه است » واینها درجفت شدن باهم ، اصل آفریننده و صورت دهنده هستند ، که البته برضد « آفریننده بودن اهورامزدای زدتشت » میباشد .  ازسوی دیگر، آئین زرتشتی ، آئین خشک وپرهیزکارانه ای هست و طبعا این پیوند « آب آتشناک » را درفطرت انسان ، نمیتوانست بپذیرد ، چون ، آب آتشناک ، به باده تعبیر میشده است که انسان را به رقص و به آوازو سرود میانگیزد . وطبیعتِ می آلوده انسان ، برضدِ « اخلاق وافکاروکردارخشک » هست . محمد نیز، با توحید الله ، برضد همین اصلِ « آفرینش ازجفتی » بود ، و طبعا تصویرِ یکسویه وتنگی ازمفهوم « ابلیس » داشت ، ومی پنداشت که فقط « اصل آتش » است ، و البته الله ، این اصل نا ررا که جدا ازآب است ، خلق میکند ، به عبارت دیگر، ابلیس را ازاصل آفرینندگی درجان انسان میاندازد که اصل آزادی و استقلال وقائم به ذات خود بودن انسانست . وازآنجا که فقط درابلیس ، آتش جان را میدید که ویژگی جداناپذیر« سرفرازی » دارد ، چنین تصویری ازجان انسان را نمیتوانست بپذیرد ، چون الله ، غایت خلقت را « عبادت وعبودیت یا بندگی ، سر به امر الله نهادن » میدانست ، وسرفرازی وآزادی وقائم بذات خود بودن را تکبر، واصل طغیان و نابود سازنده ِ عبودیت میدانست که غایت خلقتِ الله است. درست « سجده » که پیکریابی اصل عبودیت وبندگیست ، جانشین جان انسان میشود ، که گوهر ابلیسی داشت . ابلیس ( ال+ ویس) ، بیان اینهمانی خدا با انسان و برافروختن خدا درآتشدان وزهدان ( تن ) انسان بود . چنین انسانی ، که می وخشید ( شعله وزبانه میکشید و به آسمان می آخت ) ، با سرفرازی فطریش ، هرگزسر را نگون نمیساخت وازسجده ، که پیکریابی عبودیت هست ، امتناع میورزید . چنین انسانی ، اصل تعظیم و عبودیت دربرابرعظمت را نمی پذیرد، چون « اصل وصال باخدا = ال ویس = سیمرغ » بود . به قول مولوی :

تعظیم ومواصلت ، دوضدند

درفـُسحت وصل ، آن ( تعظیم ) ، هبا بود

این دشمنی وضدیت محمد ، با این تصویر« خویشاوندی خدا وانسان باهم » وهمگوهر خدا در آزاد بودن ، درفرهنگ ایران ، و واکنش دربرابرآن ، به تصویر اسلامیش از خاک بودن انسان ، وناربودن ابلیس لعین ومرجوم ، و گسستن خویشاوندی خدا ازانسان و تغییر رابطه آمیزش خداوانسان باهم ، به بندگی تام انسان ازالله کشیده شد. محمد به جای « جان انسان » که ابلیس ( اصل آفریننده = آب وآتش باهم ، قائم به ذات خود هست و سرافرازی ، که ازواژه «آختن » برآمده ، اینهمانی با واژه « آزادی » دارد ) ، روحی ازامر الله را گذاشت . به عبارت دیگر، جان او « پیکریابی امرو حکمِ الله » است .  بدین ترتیب ، ازجان انسان ، آزادی را یکجا حذف کرد .

با ترکیب چنین روحی با چنان جسمی که ازخاک خشک ( بی آب= ناروُیا ) و توخالی ( پوک ) و بوی ناک وگندیده سرشته بود ، که پیکریابی اصل مردگیست ، انسان را تبدیل به پیکریابی « اصل عبودیت وتسلیم واطاعت مطلق » کرد ، و آنگاه ازهمه فرشتگان وازجمله از « ابلیس که خودش جان سرفراز وآزاد انسان بود » خواست که به این « اصل عبودیت وسجده » ، سجده کنند . همه باید عبودیت مطلق را بپرستند . انسان که روح وجسمش ، فقط عبودیت است ، باید سرمشق همه قراربگیرد . البته ابلیس که همان « جان انسان » درفرهنگ ایران است ، زیربار چنین تصویری ازانسان ازمحمد نرفت و بدینسان ابلیس ، خدای ایران ، برغم رجم ولعن شدنِ ابدی دراسلام ، حافظ آزادی وسرفرازی انسان درتاریخ اسلام باقی ماند . رستاخیزآزادی انسان ، بازگشت ابلیس میباشد .

++++++++++++++++++++++++++++++++

منوچهرجمالی

پیـدایش ِ جهان ِ دوســتی – ۱۳

چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران
با « درخـت » اینهمانی دارند ؟
———————————–

فـروهر: نیروی « صورت دهنده به خود» درنهاد انسان
درفرهنگ ارتائی

« فـروهـر»
در«فرهنگ ارتائی» ودر«دین زرتشتی»
دو مفهوم متضاد باهم هستند
———————————

سـبـز= Ax-saena= axv+saena=تخم ِ سیمرغ
اخو= اهـو= اخـو- را= اهـو- را
اخو=axv = اصل حیات ووجود+آصل آگاهی واراده+ جهان
سبزکه تخم سیمرغست، اصل هستی وآگاهی درهرانسانیست
**********************

از « تصویر درخت »
امروزه ، زندگی ، آگاهانه گرد محور« تعریف » میگردد . انسان میخواهد زندگیش را ، در راستای تعاریف، سامان بدهد . آزادی چیست ؟ عدالت چیست ؟ خوبی چیست ؟ آب ، چیست ؟ درخت چیست ؟ انسان، چیست ؟ خدا چیست ؟ سبزچیست؟ ودریک « مفهوم» نیز، پاسخ خودرا میخواهد . ولی نا آگاهبودانه ، زندگی انسان ، گرد محور« تصویری که ازپدیده ها وواقعیت ها دارد ، یا باید داشته باشد » ، میچرخد . انسان، همه پدیدها ورویدادهای حسّی ( طبیعت واجتماع) را درتاءویلی که ازآنها درتصویری یا مفهومی میکند، میشناسد . «بهار» را، درتصویری که ازآن میکند، درک میکند . جشن نوروز را فقط درداستان جمشید، میفهمد نه تنها به عنوان یک پدیده طبیعت . پیدایش « خردِ گوهری آفریننده انسان » را میتواند در« گذروشنای انسان ، دررود آب » میتواند بفهمد. ومعمولا « هرتصویری » نیز ، شامل خوشه ای ازمفاهیم (= پاسخ ِ روشن قاطع به چیست ها ) هست که هنوز، روشن وبازنشده اند . زندگی انسانها نیز درآغاز، با همین « تصویرها که ازپدیده ها میکرده » است ، آغازشده است . ازاین رو همه مفاهیم امروزه ما نیزبدون استثناء ، در«تصویر= صورت = desak» ، بیخ خود را دارند ، و«بیخ » هرچیزی ، همیشه ، درتاریکیست . همه مفاهیم آگاهبودانه ما ، نا آگاهبودانه ، به خوشه ای متصل میشوند، و طبعا پاسخ هر« چیست ؟ » ، برغم آنکه درلحظه ای ، « مفهوم روشنی» میشود ، ولی بلافاصله ، تبدیل به مجموعه ای از« چیست های تاریکی » میشود ، که پرسشند ، نه پاسخ . بیخ همه مفاهیم روشن، درتاریکی، وطبعا ، انگیزه به جستجوگری تازه است .

آنگونه که درفلسفه ، پنداشته میشود که « مفهوم ِیک معنایه » را میتوان از« تصویرچند معنایه » جداساخت ، وبه « مفهوم روشنی کامل » دست یافت ، زندگی نمی چرخد . ایرانیان نیز نخست ، تصویرهای گوناگونی از« درخت » داشتند ، و هیچگاه ، درخت را تعریف نمیکردند ، ( دنبال چیستی ومفهوم درخت نمی رفتند ) بلکه درخت را تصویر میکردند ، و درتصویرهائی که از درخت میکردند ، خدا وانسان را می یافتند . آنها با « تعریفی که امروزه درعلم گیاهشناسی از درخت » میشود ، خود را وخدا را ، نمی فهمیدند ، بلکه با تصویری که از درخت میکردند ، «آرمان ِ خدا وخود»را درآن می یافتند .

تصویری از درخت ، درگرشاسپ نامه
درخت،« دایه مهربان« است
« کیومرث » کیست ؟

ازجمله این تصویرها ، تصویریست بسیار کهن که درگرشاسپ نامه ، بیادگارباقی مانده است . گرشاسپ ، درگرشاسپ نامه اسدی توسی ، تنها ، « پهلوان » به معنای امروزه نیست ، بلکه انسانی نیز هست که « نخستین تجربیات دینی » را درفرهنگ ایران میکند . نیرومندی وبینش، دورویه یک سکه بودند . چنانکه دراوستا ، زرتشت نیزادامه دهنده همین پهلوانهای فرزانه هست ، نه ادامه دهنده « سنت پیامبری » . در داستانی ازگرشاسپ که درسیروسلوکش درجزایر، از سیامک ودخمه اش می آید ، دوگونه ، تصویراز« درخت » عبارت بندی میشود. هم درشاهنامه وهم دربندهش ، دیده میشود که کیومرث ، زنی ندارد . دریزدانشناسی زرتشتی، کیومرث ، تصویر اصل نرینه را دارد ، ولی درفرهنگ ایران ، چنین نبوده است . درشاهنامه ، سیامک ، پسروفرزندِ کیومرث شمرده میشود . وقتی کیومرث ، زنی ندارد . پس این فرزند ، ازکجا ، پیدایش یابد ؟ کیومرث که دراصل ، « گیا مرتن = گیا + مـَر+ تـن » باشد ، مانند آدم درتورات ، نخستین انسان نیست ، بلکه « خوشه ای ازتخمهای همه انسانها»ست که « بـُن انسانها» ست . درهرتخم وبذر ودانه ویوشمی ، نروماده ( mara) ، اصل جفتی هردوتا باهمست ، ودر روئیدنست که این دوتا ، نخست ازهم بازشناخته میشوند ، با آنکه هنوزنیز ازهم « جدا » نیستند . اینکه انسان دربندهش ازتخم یا نطفه کیومرث ، به شکل« ریواس » میروید ، درست گوهر « مر+ تن » را درکیومرث ، نشان میدهد . چنانکه تصویر« ریواس = زرنیله = زر+ نیره = جفت به هم پیوسته » نیز ، و « گیاه ِ نرماده » هست ، همین اندیشه ، را شکل میدهد . اساسا گوهر هرانسانی درفرهنگ ایران، « نرماده » است . هم نرهم ماده بودن ، دراصل ، به معنای اصل آفریننده جنبش وروشنی ومهربوده است ومعنای منفی « مخنث » را نداشته است که امروزه دارد . درفرهنگ ایران ، آفرینش همه چیزها ، همیشه با « تخم= بذر= دانه » شروع میشود ، ودرتخم وبذ ر ودانه ( = دوانه ) ، ماده ونر، باهم جفتند . ماده ونر درتخم ، هیچکدام بردیگری، اولویت ندارد ، بلکه هردو باهم ، اصل آفرینندگی و گردونه آفرینش ( یوغ = رَته = ارتا = لاد= لات ) شمرده میشوند . اصلِ مهروانبازی ( همبغی ) درخودِ تخم ونطفه هست . آفرینش جهان هم ، با « تخم » شروع میشود . اینست که « سیامک » ، درواقع ، نخستین انسانیست که ازتخمی که ازخوشه « گیا+ مـر+ تن » باشد، میروید ، و « مَـر» دراین نام کیومرث ، بیان همین « اصل جفتی = اصل مهر » است . بدین علت نیزهست که نخستین مسئله کیومرث ، « مهر» است و اهریمن ، درست ازهمین نیازکیومرث به مهر، بهره میبرد تا اورا ازبین ببرد . درپایان این داستان ، که تجربیات گرشاسپ ازدرختیست که در« حصارسیامک ودخمه اش » می بیند ، میآید که سیامک به گرشاسپ میگوید :
من ، این هردو دارم که ایزد زبخت
یکی « مهربان دایه » کرد این درخت
گه ِ« تشنگی » ، بخشد از « بیخم آب »
به گرما کند، سایه ام ، زآفتاب
خورم زین « بـَر» او ، وپوشم ز « بـرگ »
مرا این پسند است تا روز مرگ
درخت ، دایه مهربان است که همه نیازهای مرا درزندگی برآورده میکند . ازبیخش ، وقتی تشنه ام ، آب به من میدهد و درگرمای تابستان ، زیرسایه اش میآسایم ، و از« باروبرومیوه اش » که میافشاند ، خوراک خود را دارم ، و از برگش که فرومیریزد ، جامه وپوشاکم را فراهم میآورم . درخت ، تصویرتمام عیار« دایه مهربان » است ، که هرآنچه زندگی بدان نیازمنداست ، میریزد ومیافشاند ومیتراود . دراین بررسی سپس دیده خواهد شد که چرا « درخت ازبیخش، آب میدهد » و ریشه درجهان بینی فرهنگ ایران ، یا « بیخ درخت » چه رابطه ای با « آب » دارد . بیخ وریشه درخت که « کوک = کوکا » نیزنامیده میشود ، « ماهِ پـُر»هست که درفرهنگ ایران ، سرچشمه « آبها= شیرابه ها= مینو» است . درست ، ایرانی با داشتن چنین تصویری از« درخت » ، هم خدا وهم انسان را با درخت اینهمانی میداد .
او میخواست که خدایش وخودش ، درزندگی ، « دایه مهربان » برای همه باشند ، وجودی افشاننده برای دیگران باشند . این بنیاد فلسفه ایرانی ازاخلاق در اجتماع بود . این خوشه که « گیا+ مر+ تن » باشد ، چه ویژگی ای دارد ؟ « مـر+ تن » ، به معنای « زهدانیست که اصل جفتی ودوستی ومهر= مَـر= اَمَر » درآنست . به عبارت دیگر، تخم ارتا یا سیمرغ ( امرو= افشاننده تخم های زندگی ، مَـرسین= مورد( خرّم ژدا) ، امر+ تات = اصل رزق ، خدای درو وغله ونوزائی ونوروئی ، مـَرسپنتا = اصل پیوند دهنده ودوستی ، که سرچشمه آفرینش جهان وزمانست ، دراین زهدان ( = تن ) هست ، وازاین جفت بودن « مر» و« تن » ، ، میروید، وزندگی ( گیا ) پیدایش می یابد . این نام کیومرث را یزدانشناسی زرتشتی « به زنده میرنده » ترجمه میکند ، تا درست این غنا واصالت را ازانسان سلب کند . زرتشت برضد اصل جفت ( مـَر و سنگ= آسَن ویوغ =جفت = جوت.. ) ، به مثابه« اصل آفریننده در نهاد جانها» بوده است . همین تصویر « تخم = تخمان = تواءمان ، بذر= باز+ راک = دواصل به هم بافته شده = دانه = دوانه = جفت به هم پیوسته » ، اصل آفرینندگی وصورت دهی هرجانی وهرگیاهی را « در خودِ تخم ، درگوهرتخم ، درفطرت تخم » میداند .
تفاوت ژرف میان « فرهنگ ارتائی ایران» و « ادیان نوری» همینست که درتخم (= فطرت = گوهر= اخو= فـَرَن = ارتا ) انسان ( مردم= مر+ تخم ) ، « اصل یا نیروی به خودصورت دهنده » هست . به عبارت دیگر، خدائی وقدرتی انسان را به صورتی خلق نمیکند که میخواهد ، و هیچ قدرتمندی نیز به انسان ، صورت نمیدهد وحق ندارد صورت بدهد . بلکه این نیروی صورت دهنده ( دساک) درفطرت یا گوهرانسان( اخو= فرن = ارتا ) هست . به « متشکل شدن درزهدن مادر، hambavi-hend گفته میشود و پسوند « hendیا hand» زهدان است، و « تن » هرانسانی ، به معنای زهدانست ، وهمین واژه « هند» ، پیشوندِ واژه « اندیشیدن = هند + دیسیدن » میباشد . درفرهنگ ایران ، اهورامزدای زرتشت و یهوه و پدرآسمانی والله ، هیچکدام ، به انسان ، صورت نمیدهند ، و انسان را به « اندازه خود = قـدر » خلق نمیکنند . کسی« قدرت » دارد که به انسان ، صورت ( اندازه = قدر) میدهد . بدینسان، فرهنگ ایران ، خدای مقتدر ( مقتدر: آنکه قدر= اندازه میدهد ) را درهمان نامش که « مردم = مر+ تخم = انسان» است ، رد وطرد میکند .

فروهر، اصل صورت دهنده به خود درانسان

این نیرو و اصل صورت دهنده که اصالت وارج انسان را معین میسازد ، درفرهنگ ارتائی= زنخدای ، فروهر( fravarti ) نامیده میشود . نخستین عنصر درانسان ، ارتا وِه فرورتیartaw fravarti ، ارتای بهِ فروهر هست .« ارتا » که این نخستین عنصراست ، ویژگی « فروهر» دارد . چنانچه دراین بررسی دیده خواهدشد ، یزدانشناسی زرتشتی ، هرچند که این اصطلاح « فروهر» را نگاه میدارد وبه کارمیبرد ، ولی اصالت را که « به خودصورت دهندگی » باشد ، و بنیاد آزادی اندیشه و اندازه گذاریست ، ازگوهرانسان ، میگیرد .
« فره وشی ، وفروهر» در یزدانشناسی زرتشتی ، معنائی متضاد با معنای اصلیشان درفرهنگ ارتائی می یابند . درست معانی که آئین زرتشتی به « فروهروفره وشی» میدهد ، مارا ازشناخت فرهنگ اصیل ایران که فرهنگِ زنخدائی-ارتائی است بازمیدارد . ولی چنانچه گفته شد ، تصاویر ما از« تخم ودرخت » با تصاویرآنها از« تخم ودرخت » بسیار، فرق دارد و درست نشناختن این فرقها ، سبب نشناختن این فرهنگ میگردد .

اینهمانی دادن زائیدن با روئیدن وبا شعله کشیدنِ آتش

تصاویر خدا وانسان، درفرهنگ ایران ، برپایه یک اندیشه انتزاعی پیدایش یافته اند ودرست ، « اندیشیدن» ، با اندیشه ِ این « اینهمانی » بنیاد گذاشته شده است . فرهنگ ایران ، ۱- زائیدن و۲- روئیدن و۳- شعله ورشدن را باهم برابرمی نهد . با چنین کاری، یک اندیشه انتزاعی پیدایش می یابد که با آن جهان وانسان وزمان را میفهمد . با اینهمانی یافتن زائیدن وروئیدن وافروخته شدن ، مقوله خدا وانسان وآتش ، « سه بُعدی= سه برآیندی » میشوند ، و درواقع نمیتوان خدا وانسان را نه به تخم ودرخت خالی وروئیدن ، ونه به آتش وشعله ورشدن وبرافروختن آتش تنها ، و نه به زائیدن از زهدان به تنهائی ، کاست ، بلکه همیشه برای درک خدا وانسان ، باید این « سه برآیند=سه بُعد » را باهم آمیخت و متم همدیگرساخت . خدا وانسان ، هم « کانون ومجمر آتش یا آتشکده » اند وهم «خوشه وخرمن » ، وهم « زهدان پرازنطفه » میباشند .
کاشتن تخم یا نهال درزمین ، و هِشتن نطفه درزهدان ، و نهادن حبه آتش یا زگال(زگ+ آل) درکانون ( منقل = مانگ + ال = هلال ماه ، زهدانِ زنخدای زایمان ) باهم برابر نهاده میشوند . واین هرسه در روند ِ« واهشتن وافشاندن وافکندن » ، بیانگر« مهرورزی » هستند .

بدویت دوره جاهلیت ، و تعالی دوره تک خدائی !

اینکه پنداشته میشود که مردمان درگذشته ، بسیاربدوی وخام وساده میاندیشیده اند ، به کلی غلط است . درست این مائیم که نمیتوانیم این پیچیدگیهای فکری آنها را دنبال کنیم ، و این ضعف خود را ، با اتهام وزشت سازی اینکه همه اینها « خرافه واسطوره » اند ، جبران میکنیم ، وپشت پا به اندیشه های مردمی ومتعالی آنها میزنیم . انسان وخدا ، وجودی هستند که هم درزمان میرویند وهم درزمان زائیده میشوند وبه هم پیوسته میشوند وبه همدیگرتحول می یابند ، وهم درآسمان ، شعله ورمیشوند وجامه شعله میپوشند . همانگاه که درخت میشوند، شعله آتش نیز میشوند که به فرازمی یازند ( سرفرازمیشود ) و هم انسانی میشوند که قد میکشند . اینست که تخم ، اینهمانی با حبه آتش و همچنین با نطفه و همچنین با نای( =تبا = tva= tum=تخم) دارد که آتشگیره است ، وخود واژه « آتش » که درکردی « تشه » است به معنای « دوک = دوخ = نی » هم هست .
پشت کردن به فرهنگ چند خدائی ، وپیدایش ادیان توحیدی، ورویکرد به ادیان توحیدی ، درست برای « بدوی بودن » ادیان توحیدی بوده ، چون ازغنا وپیچیدگی چند خدائی میگریختند . درواقع ، ادیان توحیدی هستند که ، همه پدیده هارا بی نهایت بدوی وساده میسازند ، چون همه چیزها ووقایع را ، تنها به یک اراده نسبت میدهند ، ویک رنگی ویک اندیشگی ویک معیاری ووحدت کلمه و راه مستقیم واحد ، و ایمان انحصاری به یک خدا ومعیار ، جانشین ِ طیف رنگارنگ زندگی میشود ، وطبعا گلاویزی « زندگی رنگ کمانی» با فلسفه « یکرنگِ بیرنگ » دین توحیدی ، فاجعه تاریخ انسانی میگردد . ازاین رو نیز برضد « صورت داشتن یهوه والله » ورنگارنگ بودن خدا هستند . با ادیان نوری ، بدویت فکری درتاریخ ، آغازمیگردد . چنانچه ، کاستن همه پدیده ها دریک سیستم فلسفی یافکری نیز ، اوج بدویت فکری است . هرچندهمه چیزها دراین ادیان وسیستم های فلسفی ومکتبی ، بی نهایت روشن میشوند ، ولی همزمان با آن ، زندگی واخلاق ، بی نهایت بدوی وخشن میشوند . حقیقت ، در« روشن شدن = یک معنایه شدن = مفهوم شدن » ، غنایش را ازدست میدهد ، وچنین حقیقتی ، زندگی را فقیرو تنگ و بیرنگ وبی عمق میسازد . تصویر« تخم که جدا ناپذیرازخوشه » است ، برضد بدویت « ساده سازی جهان » و برضد « بیرنگ سازی رنگین کمان زندگی و اجتماع وتاریخ » است که با ادیان توحیدی میآیند.

نیروی به خود صورت دهنده درطبیعت انسان

اکنون به اصل مطلب بازگشته میشود . نیروی به خود صورت دهنده ( Gestaltende= Formgebende = desaak) که فروهر ، نامیده میشود ، درتخم هرانسانی هست ، که ازخدای ایران که « ارتای خوشه ( fra-vashi ، وَشی = ویشی= خوشه ) درتن ( زمین ) انسان ، افشانده وهشته و « واهشته » میشود ( ارتا واهیشت ) . یا تخم ، حبه آتشی هست که درآتشگاه یا کانون تن ، هشته میشود . پس ازاینکه این تخم ، که حامل فروهر، یا اصل صورتگرو معمارو اندازه گذاراست ، درزهدان (= جای = گاه = گاس = نای ) واهشته شد ( ارتا واهیشت )، شروع به روئیدن وافزودن و شعله کشیدن وافروختن و به هم بافتن وشکل یافتن( hambavi) میکند . اینست که پیدایش انسان ، درزهدان مادر، اینهمانی با پیدایش گیاه ونهال در تخمدان ، در« نهالستان = داردان » دارد. درواقع ، زهدان ، نهالستان یا داردان است وزایش و پیدایش درگیتی ، انتقال گیاه ، ازنهالستان ، به باغ ودشت گیتی است .
درست هلال ماه ، همان نقش زهدان را درآفرینش گیتی وزمین بازی میکرد، که « خوشه ارتا= ارتاخوشت = خوشه پروین = پیرو» درآن قراردارد ( ماه پـُر= کوکا ) وتخم هرانسانی ازدار دان ماه ، به زمین ( تن انسان = زهدان) انتقال داده میشود ( واهشته میشود ) ، ومعنای تن ، درگویشها وزبانها هنوز همان زهدانست . زمین ، مجموعه یا خوشه تن ها = زهدان هاست. تن هرانسانی ، چه مرد وچه زن ، جزوی اززمین بشمارمیرود . یکی ازنامهای بیخ درخت ، « کوک » است که گواه برآنست که « تخم ماه پـُر، یا کوکا » است . به عبارت دیگر، ماه پر که « ارتای خوشه یا ارتا با آب باشد ، بیخ هر درختی وبیخ هرانسانی» هست .
خوشه خدا که « ارتا + وشی ، فره وشی = خوشه نخستین » باشد، دارای تخمی ( = ارتائی ) است که اصل تحول یا متامورفوز( وَرتن = گشتن، werden آلمانی ) و « نیروی به خود صورت دهنده » است . یا به عبارت دیگر، اصل « دیسنده = دیشنده » است . ارتا که « اند = هند » باشد ، دیشنده= دیسنده است ، وبه خود ، صورت میدهد . اند ( تخم = ارتا ) ، میاندیشد ، می دیسد . ارتا یا « اند » که دروجود انسان ، شکل به خود میدهد ، میاندیشد( اند+ دیسیدن ) . « اند» به معنای تخمست ( درسانسکریت : برهما اند = تخم برهما ) و هند ، به معنای زهدانست ( درکردی) . این « تخم درزهدان یا آبگاه » ، این ارتا درتن است که ، به خود وشخصش ( شخص = دیسه ) صورت میدهد .خرد درفرهنگ ایران ، آمیختن جان ( آتش جان = تخم جان که درآن فروهراست ) با کل تن کاردارد ، چون کل تن وشخص را صورت میدهد ، میدیسد ، می دیشد . ارتای فروهر، که نیروی به خود صورت دهنده درفطرت انسانست ، درشکل دادن به تن وبه شخص ، پدیدار میشود . درگزیده های زاد اسپرم ( ۳۰—۳۵ ) ، این نقش صورت دهنده فروهر، عبارت بندی میشود . فروهرکه درتخم است ، با تخم درزهدان ( جای = گاس = نای ) هشته میشود و همه تن را صورت میدهد .
« فروهر بالاننده ، با تخم ، درجای (= گاس) رود ، ودرهمان گام ازتخمی – حالت تخم بودن – به آمیزندگی ( اتحاد وکومیختن نرباماده ) ، و ازآمیزگی ، به پرخونی گردانیده شود ، وپس ، چشم و دیگر اندامها نگارده شود ( شکل یابد) . سپس دارای تیره پشت شود . ازپشت – ستون فقرات- پهلوی( دنده) فرارویاند ، مانند رویش جوانه ها از درخت ، و پس اندامهای درونی شکم …. را برای وظیفه اشان آشکارگرداند ، وپس دست وپای وانگشتان برویاند ، ومغز، ازسر تا به انگشتان ، روان شوند ، مانند برف یخ زده که روان شود . پس مژه ، ابرو و روی نگارد( شکل دهد ) . کاراو- فروهر- اساسا سه است : رویا نیدن ، افزودن ، پائیدن ( نگهداری کردن ) . رویانیدن ، چنانست که دست وپای ودیگر اندامهای حرکتی را بوسیله رویش پدید آورد . افزودن ، آنست که آن اندازه همی افزاید تا به حد کمال رسد . پائیدن آنست که اندامها را به استواری درحد وجای خویش نگاهدارد ( یعنی وقتی به اندازه خود رسید ، درهمان اندازه پایدار نگاه میدارد . اندازه دهندگی درفروهرهست ) » پایان .
این تخم ( ارتا ) که فروهردرآنست ، ازخوشه « ارتا فره وشی = ارتاخوشت = ارد وَشت » ، افشانده شده است . یزدانشناسی زرتشتی که « خوشه بودن خدا = ارتای خوشه = ارتا فره وشی » را نمی پذیرفت ، و آفریدن ، افشاندن خوشه خدا نبود ، درست این « ارتا فره وشی » و این « خوشه بودن خدا » را ، تغییرشکل ومعنا داد ، وماوراءالطبیعی ( متافیزیکی) میسازد. اهورا مزدا با همه آگاهی، آفریدگانش را – به جای آن تخمهای خوشه – در جهان مینوئی میآفریند « سه هزارسال آفریدگان ، به مینوئی ایستادند که بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس بودند» ( بندهش بخش نخست، پاره ۴) . آفریدگان دراین جهان مینوئی ( آسمانی، روحانی، متافیزیکی ) ، بی گردش ( فاقدگشتن = ورتن ) هستند . به عبارت بندهش « آن مینو که آنچه هرمز راست ، ازآنچه به آغاز آفرینش داده شده ، دگرگون نشود . ازمینوی بیگردشی ، کمال مقصود هرمزد درآفرینش مادی آشکارشد ، همداستانی با آفرینش نیکو » ( بندهش بخش نخست، ۹ ) . آفریدن اهورامزدا ، ناگذرا ، هستند . نخستین گامی را که اهورامزدای زرتشت درآفرینش برمیدارد ، آفریدن « جهان ناگذرا ، یعنی ضد ورتن = گشتن » است که درست وارونه « ارتای فرورت » است که در تخم های خوشه اش هست .
این تقریبا همان تصویریست که سپس افلاتون در تصویر « ایده » اش عبارت بندی کرد . خدای خوشه ، با تخمهائی که درخود اصل تحول یابی وبه خود صورت دهی دارند ، طرد میشود و مجموعه ای از آفریدگان جانشینش میگردد که ناگذرا ، وهمیشه درصورتشان ثابت وسفت و بی حرکت وبی اندیشه وناملموس هستند ، ودرست« نیکی» و« حقیقت= راستی » درآنچیزیست که ناگذرا و بیحرکت وبی اندیشه وناملموس هست.
به عبارت دیگر، پیش ازآفرینش عالم مادی ، اهورامزدا ، عالم فروشی را میآفریند وبه همه ، صورتهای ثابت وپایدارو ناگذرا میدهد ، و طبعا آنچه سپس در دنیا صورت بیابد ، پیش ازآن ، صورت معنوی یا مینوئیش درجهان مینوئی ازاهورامزدا ، آفریده شده است . بدینسان ، اهورا مزدا ، معنای « فروهر» را که « نیرو وسرچشمه صورت دهنده درفطرت انسانها » است ، به کلی تغییر میدهد ، و فروهرها ، فقط برای نگاهداری ومحافظت صورتهای جسمانی آفریدگان ازآسمان فرود میآیند و موظفند که ازوقتی که نطفه انسان بسته میشود تام دم مرگ ، این صورت را دراو نگاهدارند ( محافظت کنند ) . بدینسان ، اصالت که « نیروی صورت دهی وتحول دهی درانسان » باشد و اصل آزادی انسانست ، ازانسان ، سلب میگردد .

« جهان مینوئی » زرتشت
جانشینِ« ارتای خوشه = فـرَوَشی » میشود

« جهان مینوئی زرتشت » که همه آفریدگان اهورامزدا درآن ،
«به مینوئی بی اندیشه ، بی حرکت وناملموس ونامحسوس میایستند » ، نخستین فروزش وتراوش وزهشِ گوهرخود اهورامزدای زرتشت است . اهورامزدای هخامنشیها ، به کلی با اهورامزدای زرتشت ، فرق کلی دارد . هرچیزی درفرهنگ ایران ، درنخستین تابش ، گوهر ونهاد خود را پدیدارمیسازد . نهاد اهورامزدای زرتشت ، بدین سان « بی اندیشگی = a-minitaar» و « بی جنبشی=a-rubaa » و« ناگرفتنی وحس ناشدنی و مفهوم ناشدنی =a-gareptaar » است . گرفتن،فهمیدن ولمس وحس کردن، یعنی جسمانی ( تنکردی) است . بدینسان این آفریدگان مینوئی ، ناگرفتنی ، یعنی جسمانی وحس کردنی با حواس نیستند . اهورا مزدا ، نخست گوهرهای « بی جنبش » میآفریند . آنچه بی جنبش وبی تغییر وبی تحول است ، گوهرخدائی واهورامزدائی دارد . به عبارت دیگر، « هستی حقیقی » ، تغییرپذیروگذرا نیست ، واین درست برضد فرهنگ ارتائی است که ارتا وه – فراورتی ، گوهر حقیقی جهان هستی را « vartan= گشتن یا شدن » ، گشتن وتحول وتازه شدن ( تاچیتن = تازیدن ) میداند ، و شدن وگشتن را اینهمانی با « شادی » میدهد . چنانچه « آب روان » را « srut-taachishn» مینامد که « سرود» با « روان بودن وتازه شدن » جفت هم هستند . درست « وَشتن » به معنای رقصیدن هم هست . درتبری ، وَشت ، به معنای « جهش » است .
مینو یا بهشت ، صفت جداناپذیر از« ارتا = عنصرنخستین درجان انسان » بود . ارتا ، ارتای واهیشت ، «ارتای ِبه » ، با هشتن شدن ، کاشته شدن و آبستن شدن ، بود که « بهشت پدید میشد » . با« بـِه + هشته شدن ارتا» درزمین هست که ، زمین ، بهشت میشود . ارتایِ به، عنصرنخستین بود که در« هشتن = واهشتن » در« تن = زمین = زهدان » ، ،« به – هشته » ، بهشت ، پیدایش می یافت . تخم خدای خوشه ، تخم ِ به که خرّم باشد ، هرجا کاشته وهشته شود، آنجا ، امکان « بهشت شدن » هست ، آنجا امکان همیشه سبزوتروتازه شوی هست ، آنجا تخم خدا ، « می وَخشد = شعله میکشد ، روشن میشود ، میافزاید ، می بالد ، میدرخشد ، جان میشود ، نمومیکند ، مشتعل میشود ، پیشرفت میکند ، کلمه ایزدی یا کلمه میشود ، آفتاب طلوع میکند (hu-vaxsh) ، بزرگ میشود ، میگسترد . اینها معانی « وخش ووخشیدن » هستند. بهشت ، با واهشتن وهشتن ِارتا که نخستین عنصردرزمین ، یا درتن ( جسم ) است ، کاردارد ، و اینها با حواس « گرفتنی »هستند . آنچه تنکردیست ( جسمانی ومادی است ) ، دیدنی وگرفتنی است . با هشته شدن ارتا درتن ، ارتا ، تحول می یابد وبه خویشتن، شکل میدهد ، واین « ارتای فروهر» است . اینست که « جهان مینوئی زرتشت » ، به کلی با « مینو یا بهشت ارتائی » ، و با « اهورامزدایِ هخامنشی ( اخو- را+ مز- داه = تخمهای زنخدا ماه ) که همان ارتا هست ، فرق کلی دارد . بهشت یا مینو ، جدا ناپذیر از« ارتا » هست . بهشت را نمیتوان بدون ارتا ( نخستین عنصر درتن وجسم ) داشت . بهشت ، درگیتی ودرزمانست . بهشت ، پیدایش ارتا از تخم درزهدان است ، چنانچه دربالیدن وشکل دادن « فروهر» دربالا ، آمد . دریزدانشناسی زرتشتی ، « بهشت » ، از« ارتا » جدا ساخته میشود ، چون مینو یا بهشت زرتشت ، با مینو وبهشت ارتا ، یعنی فرهنگ زنخدائی ایران ، فرق کلی دارد .
مینو یا بهشت زرتشت ، ازگیتی ودرگیتی نیست ، بلکه فرازوفراسوی گیتی ، و فراسوی زمان( تحولات ، گشتن و تغییریافتن ) است . مینوی زرتشت ، بی حرکتی وبی تحول وتغییر، وبی اندیشگی و « فراسوی حواس » است . دربندهش بخوبی میتوان دید که نخست ، با تاختن اهریمن به گیتی وآمیختن با گیتی هست ، که حرکت وتحول وتغییر، پیدایش می یابد ، و هنگامیکه اهریمن شکست بخورد ونابود شود ، آنگاه همه چیزها باز« مینوئی » میشوند . جنبش وتحول وتغییر، گوهر اهریمنی میشود . اهریمن ، درهمه چیزدرگیتی آمیخته است و ازاین رو دراثراین آمیختگیست که همه چیزها تحول می یابند و تغییرمیکنند . به عبارت دیگر، دادن هرتغییری وتحولی وپیدایش تازگی (= تاختن = تاچیتن ) ونوشوی ، اهریمنیست که باید با آن جنگید و آن را ازتحول وتغییرو جنبش باز داشت . این اندیشه زرتشت ، هرگونه پیشرفت و تجدد و« فرشگرد » را باز میدارد . فرشگرد که اندیشه تازه شوی وتحول همیشگی بود ، به پایان زمان ( آخرالزمان ) انداخته و تبعید میشود که همین اندیشه به اسلام نیز انتقال می یابد .
حقیقت( کلام الهی= سخنان زرتشت یا قرآن یا انجیل ) ، تغییرناپذیروبیحرکت و فراسوی زمان وفراسوی اندیشه میشود . بدینسان این اندیشه بیمار ِ خطرناک ، پیدایش می یابد و به همه ادیان نوری سرایت میکند . بهشت ارتا ، که دراحساس شادی ، درهمیشه تازه شوی ( تاچیتن) بود ، ازبین برده میشود . درخت ِسرو ( پیرو= سور= اردوج ) و نارون و غار( برگ بو= رند = نرد ) برای آن به ارتا نسبت داده میشدند ، چون همیشه درحال تازه شدن و سبزشدن هستند . درست همین تازه شدن همیشگی ، فرشگرد خوانده میشد ، نه فرشگرد تبعید شده به آخرالزمان زرتشت . رنگ « سبز» ، معنای عشق و همیشه تروتازه شدن داشت . سروناز که « ناژ= ناچ » باشد و نارون که « نازبن » نامیده میشود در سانسکریت به معنای « رقصیدن» است ،ورقصیدن بیان جدا ناپذیری جنبش ازشادی است .

چرا مینو، زمرد وزبرجد است ؟
زمرّد = حامله به عشق

درست « مینو » ، نزد عامه ، به « زمرد وز برجد » گفته میشود . به عبارت دیگر، زمرد وزبرجد که سبزند ، گوهرمینو یا بهشت را بیان میکنند . زمرد وزبرجد ، نماد رنگ همیشه سبز هستـند . وارونه آنچه ایرانشناسان می پندارند که معانی اصیل را ، فقط درمتون زرتشتی میتوان یافت ، معنای اصیل بسیاری از واژه ها ، نزد عوام باقیمانده است . درست معانی اصیل واژه ها را درنقاطی میتوان یافت که زیرچیرگی دستگاه موبدی ویزدانشناسی زرتشتی نبوده اند . همین معنای زمرد وزبرجد ، گوهرحقیقی واصلی « بهشت یا مینو » را نزد ایرانیان مینماید . زمرد را درپهلوی «uzum-burt » مینامند که به معنای « آبستن به عشق » است و درسانسکریت marakata (kata+mara) نامیده میشود که به معنای « مهرکده » یا « خانه عشق = خانه جفتی = خانه اندروای = خانه سی وسه خدا » هست . زبرجد که « زَوَر+ جَد » باشد به معنای « نیرو زور عشق و اصل آمیختن » است .

سبز= ساپیزه = همآغوشی بهرام با ارتا

خود واژه « سبز» دراصل « ساپیزه = ساپیزج » است که به « شاه+ بابک = سیمرغ یا ارتا + بهرام » گفته میشود که « دوبن جفت ِ » اصل نوآفرینی وفرشگرد همیشگیِ جهان هستند. درست گل روز شانزدهم که روز مهر است ، « مهرگیاه » بوده است که « بهروج الصنم » باشد، که همین « عشق نخستین دوبن جفت ِ آفرینندگی » هست . به همین علت ، زمرد ، منسوب به مهرگان = میتراگانا = زنخدا میترا هست که درسغدی « کنیزبغ » نامیده میشده است ، و از روز بیست ویکم که روز اصلی جشن مهرگانست میتوان شناخت که زنخدای مهر، همان « خرّم = هو- رام » بوده است ، که نام دیگرش « بـِه » است و « بهزیستی » ، زیستن با خدای مهر، خرّم ( خدای مهروشادی ورامشگری و زندگی ) است .

فـرش ( قالی) ، پیکریابی اندیشه « فرشگرد »

مینو یا بهشت ، با « فرشکرد= فرش+ کرد=frash-kart » با « اصل تازه کننده وتازشونده و تازه سازنده» سروکاردارد . تاختن که تاچیتن باشد ، جاری شدن آب ، روان کردن ، دوانیدن ، به حرکت آوردن و لبریزی و تموج است . آنچه ازاین واژه درزبان فارسی زنده باقی مانده است ، همان « فـرش » است که برروی زمین درخانه ها میگسترند ، ودرست « فرش » بدین علت فرش ، نامیده شده است ، چون رویه زمین را دررنگارنگی و تغییرفصل ها و غنای طبیعیش نشان میدهد ، ودرزبانهای انگلیسی وآلمانی ، معنای « تازگی » اش را نگاه داشته است . تازه ، چنانکه ازخود واژه میتوان دید ، با جنبش وتغییرکاردارد ( تاچیتن ) که دیده شد به آب روان ، « سروت – تاچیشن » گفته میشود . ودرست یزدانشناسی زرتشتی در راستای آموزه زرتشت ،این پدیده زندگی درگیتی و آرمان بهزیستی را ، از زندگی درگیتی ودرتاریخ ، تبعید میکند، و آنرا « تحولی ماوراء الطبیعه » و وبر آخرالزمان و رستاخیزسوشیانت میاندازد . همین اندیشه ، سپس به شکلهای گوناگون ، درادیان مسیحیت ویهودیت واسلام میماند . فرشکرد، به معنای ضدی که در فرهنگ ارتائی ایران داشته ، مسخ کرده میشود . دراین فرهنگ ، « زیستن = zivistan » ، « خوشزیستن = hi-zivishnih» است . چون « زی = ژی = جی » ، نام زنخدا خرّم است ، که نام دیگرش « به ، بهی » است که اینهمانی با ماه دی یا ماه خرّم دارد . این اندیشه درگویش هرزندی ، درخود واژه زیستن ، بازتابیده شده و نام زیستن ، « خوشی کرده = xoshi korte» است ونام زندگی، خوش= xosh است . زندگی وخرّمی( بهی) و مهروشادی ازهم جدا ناپذیرند .
انسان نمیخواهد فقط خشک وخالی زندگی کند ( فقط وجود داشته باشد ) ، بلکه درزیستن ، « بهزیستن » را میخواهد . بهشت که به « بهترین » ترجمه میشود ، درست همین « بهترزیستن درگیتی » است . بهشت ، ویژگی « زندگی درگیتی » است . این بُن یا تخم انسان که ارتا باشد ، درروئیدن گیاهیش ( ئوروازیتن ) ، به « بهزیستی » میگراید . آتش درتخم گیاه ، ئوروازیشت است ، که نیروی وخشیدن وبالیدن او میگردد. گیاهان ودرختان که میرویند ، شادی و خوشحالی وسعادت پیدایش می یابد . مردم ، هم گیاه شمرده میشد .درست « urvaazenishn» به معنای « شادی+ خوشحالی+ سعادت » است . آتش گیاهی درشکل دادن به خود ، « urvaazenitan» خوشحال میکند ، شاد میکند ، عزیزمیکند ، سعادتمند میکند . به خوبی دیده میشود ، که « ارتا = نخستین عنصر= آتش جان » دررویش وشکل دهی به خود ، به سعادت وشادی و خوشی میرسد . این همان بهشت وسعادت(hu-axvih) است . چنانچه اگرنتواند به خود شکل بدهد ، دردوزخ (duz-axv ) است . دوزخ وبهشت ( بهزیستی) ، دورویه زندگی درهمین گیتی هستند . دوزخ ، هنگامیست که نگذارند این تخم خدا درانسان ( آتش جان = ارتا = فرن = اخو) بروُید وببالـد. زندگی کردن در گیتی ،« خواستِ بهترزندگی کردن» یا بهزیستی است . اندیشیدن ، شکل دادن ارتا یا اخو=axv که گوهرانسان میباشد ، به خودش هست . « به » و « بهی » نامیست که فرهنگ ایران به « خرم= زُهره »، زنخدای شادی وعشق وزندگی ورامشگری داده است . بهزیستی ، به معنای زیستن خداگونه درشادی وعشق ورامشگری است . خرّم ، هم خدای زندگی ، هم خدای زیبائی ( هوچهره = هژیر= هجیر) و هم خدای عشق وهم خدای شادی وهم خدای رامشگری وموسیقی و هم خدای زمان ( تحول ) است . اینها ، ویژگیهای « بهشت یا مینو » هستند . اینست که خرّم ، دوست « حواس » هست ، چون این حواس هستند که انسان را به گیتی وزمان جفت میکند ومی پیوندد . این حواس هستند که تنوع و تازگی را درگیتی درمی یابند . خرّمی وحواس ، که اساس آرمان آفرینش مینو یا بهشت درگیتی وزندگی درفرهنگ ایران بوده است ، با زرتشت به کلی نابود ساخته میشود ، وزندگی خشک پارسائی که گوهرش « پرهیزکاری= parhextan وترس=خشک شدن ، وترس آگاهی= احترام » است معیاراخلاقی میگردد . مینوی زرتشت ، نیاز به « بی حس سازی = فقدان حواس » و « بی اندیشگی= عدم توانائی برای شکل دادن به خود » و « عدم تری وتازگی همیشگی و عدم تحول دوستی = ضدیت با فرشگرددرزندگی درگیتی » دارد .

« وَخشیدن و وَخشائی » چیست ؟

درفرهنگ ایران ، « روحانیت ومعنویت » ، « وخشائی » نامیده میشود که نه آسمانیست ونه فراسوئی ، و نه تابشی ووحی ای ازفراسو، بلکه « روئیدن و شعله ورشدن و پیشرفت و اعتلاء یافتن ازحواس » است، تلطیف و اعتلاء و طیف یابی بینشهای حواس تن است . معنویت وروحانیت ، درآتش جان ، بالقوه هست که درحواس، سرشاری و رنگارنگی و شکوفائی خودرا می یابد . با ناملموس و ناگرفتنی ساختن مینو وبهشت ، حواس درگیتی ، بی ارزش وخوار ساخته میشوند . شناخت مینو وبهشت دریزدانشناسی زرتشتی ، شناختی است که ریشه درحواس ندارد، وازهمین جاست که « ایمان به غیب » پیدایش یافته است . مینو وبهشت ، غایب است . درحالیکه درفرهنگ ارتائی- زنخدائی ایران، درآباد کردن گیتی ، مینو وبهشت ، گرفتنی وملموس ومحسوس هست . « ارتایِ به» که کاشته و«هشته= واهشته= به + هشته » میشود، بهی وبهشت ، پیدایش می یابد = سبزمیشود . سبزشدن ، پدیدارشدن دررنگارنکی ودرطیف ودرتری وتازگی ونوی است . سبزشدن را نمیتوان درفرهنگ ایران ، از« تازه ونوشدن ورنگارنگ شدن » جدا ساخت . اینکه « مینو»، به معنای « سنگ زمرد وسنگ زبرجد » هست ، برای آنست که سنگ سبز، هم برآیند عشق وپیوند را که اصل آفریننده است دارد ،و هم « سبز» ، گوهر عشق وتری وتازگی و پیدایش و روشنی دررنگارنگی است .

سبز= axsaena= axv+saena= اخو+ سئنا

تخم سیمرغ = اخـو= سـبـز

نام اصلی « سبز» دراوستا « اخ+ سئنا» هست که « اخو+سئنا» باشد، و به معنای « تخم سیمرغ یا سئنا » هست . بخش دویم این واژه « سئنا » درپشتو، تبدیل به « شین » شده است و به معنای « سبز» است . درفارسی تبدیل به « َشـن = َشنه » شده است که همان « نای » است که گیاهیست که ازآن ریسمان ورشته فراهم میآورند . و درفارسی ، به شکل « شن » ، سبکشده و نام روزهای هفته (شفوده و بهینه ، نامهای هفته بوده اند ) گردیده است . « شنه » به معنای « آوازنای وسورنا » هست . شنبه = شن + به ، به معنای « نای به = وای به » است که « سورنا » میباشد که با آوا وبانگ و آوازعروسی سازش ، جشن ( سور) برپامیکند. اینکه نیروهای « مینوئی مردم » ، پنج تا هستند : ۱- اخو، ۲- بوی ۳- روان ۴- دین ۵- فـروهر ، و« اخو » ، یکی ازاین پنج نیروی « مینوئی= زمردی» شمرده میشود ، درواقع، « اخو= axv» که همان « خوی» درفارسی کنونیست ، « تخم یا اصل وجود وزندگی و اصل آگاهی واراده ودرک » است که چهارنیروی دیگر، ازآن « میرویند » وچهار بال « تخم سیمرغ » میشوند . اینکه این نیروها ، « مینوئی » هستند ، هنگامی معنای اصلی خود را باز می یابند که معنای اصلی « مینو که زمرد و سبز وعشق و فرشگرد که روند ِ همیشه تازه کنندگی باشد » شناخته گردد به عبارت دیگر، « مینو » ، ازچهارچوبه « یزدانشناسی زرتشتی » بیرون آورده شود . درست این اخو( که امروزه ، خوی = فطرت وسرشت انسان شده است ) ، تخم سیمرغ یا چنانچه دیده خواهدشد ، تخم ماه هست . مایه هستی انسان ، مایه زندگی مادی ومعنوی انسان ، « سبز= مینو» است ، چون « اخو» ، « اخوی سئنا ، یا اخو ، تخم سئنا » هست و معنای آن ، « سبز» میباشد . ازاین رو این چهارنیروکه ازآن می بالند ومیگسترند و میافروزند ، مینوئی هستند، ونخستین روند سبزشوی یا پدیدارشوی از« اخو= خوی » هستند . « بوی وروان وفروهرودین » چهارنیروی ضمیرند که از« تخم سیمرغ = سبز» ، سبزمیشوند . به عبارت دیگر، اصل نوآوری وتازه سازندگی و شادی درگیتی هستند . اصطلاحات « فرّخ » و « گستاخ » و « دوزخ » درست ، با همین « اخو» که فطرت وگوهر مینوئی انسان هستند کار دارند . فرّخ وگستاخ وفراخ ، بیان گسترش و رویش یا سبزشوی این « اخو » هستند ، و « دوزخ = دژ+ اخو» ، بیان تنگی و بازدارندگی ازشکوفائی وگسترش این « تخم زندگی وآگاهی واراده و تازه شوی ونوشوی » دراین گیتی است . شناختِ ژرفا وگستره و بُن ِ این اصطلاحات ، شناخت فلسفه ایرانیان از زندگی درگیتی بوده است و بازشناخت این اصطلاحات ، راه مارا به بنیان گذاری تفکرفلسفی نوینی میگشاید .

رابطه مفهوم « سـبـز»
با « خدا » و« انسان» و«جهان مادی»

فرهنگ ایران، درمفهوم « خدا »
، « اصل آزادی واستقلال ِهمه انسانها» را کشف کرد

خدا، اصل آزادی واستقلال درگوهرهرانسانیست

« خدا» ، درفرهنگ ایران ، « اصل ازخود پیدایش یافتن ، اصل ازخود جُنبی ، اصل ازخود روُئی وازخود، سبزشوی ، اصل خود زائی ، اصل خود آفرینی ، اصل به خود شکل دهی ، اصل خود جوشی ( اسپونتانیته ) ، اصل خود آفرینی ، اصل خود کاری ، اصل ازخود روشن شوی ، اصل خود افروزی هرانسانی» است . این واژه « اخو= axv= ahv» که درواژه « اخ- سئنا » به معنای « سبز» هست ، معمولا به « سرور» ترجمه میگردد . همچنین ازسوی دیگر « اهورا» در نام « اهورامزدا » نیز به « سرور» ترجمه میگردد ، که درواقع « اهو+را= اخو+ را» میباشد، وهمان واژه « اخو» هست . ازخود میپرسیم که « سبزشدن » با « سروری » چه رابطه ای دارد ؟ چرا « تخم ِ سنا یا سیمرغ » ، « درسبزشدن » ، « سرور» میشود ؟
معنای واقعی « سَروَرو سروری » آنست که وجودیست که ازخود ، می جنبد ، ازخود میروید ، ازخود ، میجوشد ، خود زاهست ، خودرا میآفریند ، ازخودش، به خودش، صورت میدهد ، ازخودش ، شادی میآفریند ، ازخودش، میافروزد ، وازخودش ، روشن میشود » . واژه « تخم » در« مردم= مر+ تخم » چنین معنائی میدهد ، چون « آتش جان هرانسانی » ، همین « ارتا = اخو= axv= ahv= xv-a = hv-a» میباشد.
رسیدن به مفاهیم « خود= xva-t» و« خدا=xva-day » یا « xva»و به مفهوم « آزادی واستقلال » است ، و جهان مادی= astu، تخم= » بدینسان پیدایش یافت که « تخم وآب » یا « آتش وآب » ، اصل نرینه واصل مادینه ِ پیوسته به هم شدند وبا پیوسته شدن ، بلافاصله « اصل تکون یابی نو= سبز» میشوند . تخم ( آتش) ، نرینه است و آب ( که شیرابه یا انگ یا رنگ یا رس ِ همه چیزها باشد ) ، مادینه است . باید درپیش چشم داشت که « رنگ = ارنگ= ار+ انگ » به معنای « شیرابه روان » گیاهان و طبعا به معنای « گوهروحقیقت » چیزهاست ، وبه کلی به رنگ به معنای ظاهرورویه سطحی فرق دارد . رنگ هرچیزی، حقیقت آن چیز است . سبز، حقیقتِ اخو( فطرت انسان ) یا تخم سیمرغست . وهنگامی تخم وآب ، یا آتش وآب ، دریکجا به هم پیوسته اند ( هم بغ هستند= جفت هستند ) ، طبعا « خود آفرین و خود جُنب ، وخود جوش و خودرو » هستند . این اندیشه انتزاعی را که دردیدن تجربیات طبیعی بدان انگیخته شده بودند، درهمه جهان گستردند .
« خوا ، خدا » ، پیوند جداناپذ یر« تخم با آب = نرینه با مادینه » درذات وگوهر همه چیزهاست ، طبعا همه جهان هستی ، « خود آفرین » هستند . ازاین اندیشه انتزاغی « پیوند یابی تخم باآب= یا آتش با آب ، چون تخم اینهمانی با آتش دارد » ، اندیشه « عشق یامهر» به مثابه « اصل آفریننده جهان » پیدایش یافت . آب گرم ( نمی وگرمی ) ، همان معنای « آب وآتش باهم را دارد . شیرابه درون هرتخمی ، همان آتش « اوروازیشت = آتش ناسوز» هست ، یعنی « اصل گرمی » است . درگوهر هرجانی ، این عشق ( اصل جفتی = یوغ = مـَر= سنگ = اسنگ = آسَن = همبغی = انبازی= هماندیشی = همکاری » است که اصل آفریننده است . این « پیوند یا عشق » است که جهان ، که اجتماع ، که « اندیشه » ، که فرهنگ ( فر+سنگ ) را میآفریند . این اصطلاحست که با تلفظ « aasn » ، به غریزی، فطری، ذاتی » ترجمه میگردد ، ولی رابطه اش ، با معنای اصلیش که « عشق نخستین ، بُن عشق ، اصل پیوند گوناگونیها » باشد ، حذف وفراموش گردیده است . آنچه ذات وفطرت است ، اصل جفتی و مِهرو پیوند است که اصل ازخود آفرینی و به خود ، شکل دهی ، قائم به ذات خود بودن است . مثلا به ازخود روئی یا روینده نخستین « aasn-roy» گفته میشده است . مثلا « aasnitak=aasnutak » به ملهم و ذاتی وفطری ترجمه میگردد ، ولی معنای اصلیش حذف میگردد . مثلا خرد آفریننده هرانسانی که گوهرش « پیوند دادن= جفت کردن » است و « aasn-xrat» نامیده میشده است ، به خرد ذاتی وفطری و « غریزی » ترجمه میگردد . « خرد، غریزه میشود ! » ، و رابطه مفهوم « خرد » درفرهنگ ایران ، هم از«مهر»، قطع میگردد و هم « ازخود آفرینی و مبداء ومنشاء بودن » . گوهر« آسن خرد» ، هم مهر و هم « خود آفرینی وخود، آغازگری » است . و اندیشه « آسنائی » یاaasnitak-menishnکه اندیشه ایست که ازگوهرخود خرد انسان ، فراجوشیده ، میشود، معنای مسخ شده « اندیشه الهام شده از آسمان وازغیب » میگردد . ودرست شنا کردن که « اشنا شدن » با پدیده های گیتی باشد ، و معنای « جفت شدن با گوهرچیزها و آمیختن با شیرابه چیز که شنا کردن درآنها باشد» و همان « شناختن » است ، ازمفهوم « شناختن و شناختاری » به کلی جدا وبیگانه ساخته میشود . درحالیکه « شناختن » درفرهنگ ایران ، همان « شنا کردن ، شستشوکردن= غسل » با شیرابه یا اسانس پدیده های گیتی بوده است .
با تبعید اصل جفتی ( = مـَر= اسنگ = اسن = آسن ) ، همه این ریشه های بنیادی فرهنگ ایران ، حذف وطرد گردیده اند ، و امروزه روشنفکران نمیتوانند باورکنند که ایران ، دارای چنین فرهنگی بوده است . برای تحریف ومسخ این بیخ وبُن فرهنگی ، یزدانشناسی زرتشتی ، واژه « آهن » را جانشین « آسن » کرده است . آسمان ، از « خـُماهن » است ! هوشنگ نخست از« آهن » تیشه واره میسازد و جمشید ، بجای به کارانداختن « آسن خردش » ، نخست به ساختن ابزارجنگ از « آهن » میپردازد ! کاوه ، که اصل خیزش برضد « آزارنده جانها وضد مهربه جانهاست » ، آهنگر میشود ! « آهن » که سپس به نماد « قهروستیزندگی وجنگ » شده است ، جانشین مفهوم « آسن= آهن » میگردد که معنای « اصل به هم بستن و پیوند یافتن ومهر» را داشته است . « شهریور» که نماد حکومت آرمانیست ، اینهمانی با « آهن= آسن » داده میشود ، و بدینسان با یک ضربه ، « مهروپیوند » ، « قهرو پرخاشگری وخشم » میگردد. شهریور که حکومت ( خشتره) برشالوده « مهر= آسن » است ، تبدیل به « خشتره » برشالوده « قهروبرّندگی وپرخاشگری ودرشتی » میگردد . « خشتره دلخواه » که « حکومت برشالوده مهر» است ، حکومت برپایه قهرمیگردد .
با همه این تحریفات ، « اصل ازخود جنبیدن ، وازخود جوشیدن و ازخود آفریدن و به خود شکل دادن » ، یا تبدیل به خرافات میگردد ، یا حذف وفراموش ساخته میشود . با انگیخته شدن از آزمون « پیوند آب با تخم » ، خدا ، به عنوان « اصل ازخود روئی ، ازخود سبزشوی » کشف شد . خدا ، درفرهنگ ایران ، وجودی فراسوی گیتی و متافیزیکی نبود که « خالق » جهان است ، بلکه « اصل خودجنبی وخود آفرینی » ، یا « اصل عشق وپیوند » درهرچیزی بود . آفریدن جهان واجتماع ، به معنای باهم آفریدن اجتماع وجهان بود .
بدینسان ، خدا ، اصل خود جنبی ، خود روئی ، « ازخود سبزشوی = ازخود پیدایش یابی وازخود تازه ونوین شوی » ، اصل به خود شکل دهی » درهرانسانی ودرهرجانی ودرهرگیاهیست . خدا، این اصل ازخود روئیست ( فروهر) که درهمه انسانها ، سبز، یا پدیدارمیشود . این اندیشه ، بنیاد آزادی واستقلال انسانی را درفرهنگ ایران گذ اشت . به همین سان ، مفهوم « یک جهان هستی » را پدیدآورد که خودش ، خودش را میآفریند ، ونیاز به « خالق » ندارد .
اینست که دیده میشود که نه تنها « اخ- سئنا= اخو- سئنا » ، به معنای سبز است ، بلکه ، هم « zaremaya= زرمایه » به معنای « سبز» است و هم « مینو » که اینهمانی با « زمرد » داده شده ، سبزاست . هم « اخو= تخم » سیمرغ ، سبزاست وهم « آب » که « زرمایه » و« مینو» باشد ، سبزاست . چون « اخو » که تخم باشد ، با « زرمایه » ویا « مینو» درآمیخته شدن باهم وانبازشدن باهم سبزمیشوند ، و سیمرغ یا ارتا ، هم آن تخمست وهم این آب ( زرمایه + مینو ) ، هم « آتشست وهم آبست » ، هم پدراست وهم مادر. هم پدر، سبزاست ، وهم مادر، سبزاست ، چون هنگامی هردو باهم درعشق ، یگانه شدند ( سبز= ساپیزه = شاه + بابک = ارتا + بهرام = سـبز) ، جهان ازنوسبزمیشود ( فرش+کرت ) ، درتازگی ، پیدایش می یابد . اصل سبزشدن ، ازخود ، تازه ونوشدن ، به خود شکل دادن ، ازخود ، روئیدن هست . هرانسانی نیز، جم = ییمه = دوقلوی به هم چسبیده = نرماده = پدرومادرباهمست . « جم » که « بُن هرانسانی » است ، به معنای آنست که هرانسانی « اصل نرماده » ، یعنی « اصل خودجوش وخودآفرین و خود، به خود شکل دهنده ، وازخود جنبنده و ازخود، اندیشنده ، وازخود، روشن شونده و بینش یابنده » هست .
کسیکه مفهوم « خدا » را درفرهنگ ایران ، رد ونفی وانکارکند ، اصل آزادی و استقلال انسان ، و تک جهانی بودن هستی ( اصل سکولاریته ) را ازبین میبرد . « خدا » ، درفرهنگ ایران ، خالق نیست ، بلکه اصل خود آفرینی واصل خود جوشی و اصل به حرکت آمدن ازخود ، اصل خود جوشی درگوهر وفطرت هرجانیست . زشت سازی یا عدم درک این اندیشه انتزاعی « نرمادگی ، به عنوان تصویری سودمند برای اصل آفرینندگی ازخود » ، راه را برای نابود سازی آزادی واستقلال انسان و یگانگی جهان هستی ، گشود . درست زرتشت برضد این مفهوم خدا درفرهنگ ایران برخاست ، و معانی همه اصطلاحات بنیادی را که گواه بر آزادی انسان و « تکجهانی » بود ، مسخ وتحریف ساخت و ما ناچاریم که این تحریفات معانی اصطلاحات را نشان دهیم ، تا راه را برای آزادی واستقلال انسان و درک « یگانگی جهان هستی » بازبگشائیم .

زَرمایه = سـبـز= zare-maya

ماه ، پیکریابی سه خدا باهم شمرده میشد که ۱- خرّم و۲- سیمرغ و ۳- بهرام باشند . بهرام ، دراینجا با « ارتای خوشه = خوشه پروین » اینهمانی داده میشد . خرّم ، هلال ماه ، یا زهدان یا « آبگاه » آسمان بود . سیمرغ ، اصل سوم ، یعنی « گـره = زرَ= zara=یا بیخ = پیخ = قاف = کاب = کاو= کعب» نای شمرده میشود ، که آن دو را باهم یگانه میسازد . « زره » ، به معنای « باهم یگانه ومتحدساختن » است . اساسا « نای » هم پیکریابی این اندیشه است ، چون درنای ، دوبخش ، دریک گره (قاف = کاب = کعبه ) به هم پیوند می یابند . درپایان هرماهی نیز رام جید(روز ۲۸ ) با بهرام (روز ۳۰ ) با این « مرسپنتا = روز۲۹= رند = دَهما » که نام دیگرسیمرغست ، و اصل عشق ومهرودوستی بین این دوبن ِ آفرینندگی جهان وزمانست، پیوند می یابند وجهان وزمان ازاین « سبز» ، سبزمیشوند . هلال ماه ، نقش زهدان را دارد که « آبگاه » باشد و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این نام که « مای » باشد، دارای طیفی ازمعانیست که همه چهره های گوناگون ماه را نشان میدهند . ازیکسو « مای » ، چنانچه درسانسکریت باقیمانده است ، به معنای « مادر» و به معنای « مادرخدا» هست . ازسوی دیگر، « مای = ماه » ، همان « مایه = آب = شیرابه و رَس وانگ ورنگ و جدیا ژد و مان ِ کل جهانست » که « هائوما= مای به » درهوم یشت ، ویژگیهای آن برشمرده میشود . ازسوی دیگر، همان « هومای= هما » است که مرغ افسانه ای خوانده میشود . « درفرهنگ ایران، « آب = آپه = آوه » ، اینهمانی با « زن » دارد . البته « آب » درفرهنگ ایران، به معنای « شیرابه واسانس جهان هستی » است ، چنانچه دربندهش « هفده گونه مایعات وشرابه ها ” را آب میخواند . البته « ۱۷ » ، روز« سروش » است و سروش ، رابطه تنگاتنگ با پیدایش « شیرابه جهان وخرّم = زَهره » دارد . « آبگاه » ، به « تهیگاه » که مقصود « زهدان » باشد ، گفته میشود . ولی آبگاه ، به « وَرد = گل سرخ » و « مُورد » نیز گفته میشده است ( زمخشری + لغت نامه ) . گل سرخ که گل سوری و گل صد برگ و گل آتش باشد ، گل ارتا فرورد ( سیمرغ = روز نوزدهم هرماه ) است . اساسا « گول » هنوز درزبان کردی ، به معنای « خوشه » است و نام ماه اردیبهشت( ارتای خوشه ) درکردی، « گولان » میباشد . سرخ نیزکه دراصل « سوخ- را » باشد ، از واژه « سوخ = سوگ » پدیدآمده که هم به معنای خوشه وهم به معنای « شعله آتش » است . و«ارتا ی خوشه» اینهمانی با « تخم = آتش » ها دارد . ازاین رو نام دیگرگل سرخ ، گل آتش است . گل سرخ وحشی که « نسترن » باشد ، اینهمانی با « رشن » دارد که با سروش باهم ، مامای پیدایش « شیرازپستان = زنخدای عشق = خرّم » و « شیرابه ازانگوروسایردانه ها » هستند که جزو « آب » قلمداد میشوند .
و« مُورد » که آبگاه خوانده میشود ، به علت آنست که « مورد ویاس » اینهمانی با زنخدا « خرّم ژدا » دارند که « شیرابه چسبان خرم » است و خود خرّم هم درکردی « رگبارباران » است . وبرگ مورد در« دوانی » با جوشاند ، برای ضد عفونی اندام آمیزشی زن بکاربرده میشود و در سروستان ، حجله عروسی با« برگهای مورد» آراسته میگردد . این رد پاهای مانده ازمعانی گوناگون « آبگاه » که رویه های یک پدیده اند ،مطلب را روشن ترمیکند . به ویژه که « گاه » در« آبگاه » نیز دراصل « گاس=گات = کاز» یعنی « نای » بوده است ، که اینهمانی با زهدان و اصل پیدایش دارد .
هلال ماه نیز ، نقش « زهدان زاینده همه گیتی » را درآسمان دارد که « آبگاه » باشد ، و با آب این زهدان ، تخمهای خوشه ارتا یا پروین که اینجا با بهرام اینهمانی داده میشود ، شروع به « سبزشدن = پیدایش یافتن = تازه شدن » میکنند ، و ماه پـُر، درواقع « نهالستان یا داردان » گیتی است . چنانچه آمد ، ماه ، درپهلوی « مای » نامیده میشود . این همان واژه است که درعربی « ماء= آب » شده است ودرفارسی « می = باده » شده است ، و دراوستا ، گیاه « هوما» شده است که « هو+ مای » باشد و همان مرغ « هما درفارسی، وهوما » درکردی است ، و هنوزدرکردی ، معنای « خدا » را دارد ، ودرسانسکریت معنای « مادر» را دارد . اینها همه چهره های گوناگون یک تصویرند . باده یا می که « بگمز= بغ + مـَز» باشد ، به معنای « زنخدای ماه » است . مادر، با « آب که معنای شیرابه همه گیاهان » رادارد ، اینهمانی دارد . « آب زندگی=maatro jitayo » دراوستا « مادرزندگی » است . و« هوم » ، به گیاهان گوناگون اطلاق میشود . درافغانی به ریواس که گیاه نرماده است ، هوم گفته میشود ، ولی دراصلش ، به « نای » گفته میشده است ، چنانچه هنوز نیز درگویشهای مختلف به گلو یا حلق که « نای » است ، هوم گفته میشود . نام خود ماه نیز« لوخن = لوخ + نای » ، نای بزرگ بوده است که همان « زهدان » یا دوشیزه خدا = بغ باشد . همانسان که نای ، شیرابه دارد ، زهدان ماه نیز، آبگاه است . درسانسکریت ، سوما ، شیرابه همه گلها وگیاهانست . درسانسکریت به ماه ، سومنات گفته میشود که « soma-naatha» باشد .« سوما » که همان « هائوما»باشد ، به معنای « شیره وجوهر وزبده و عصاره و آب حیات و گیاه زندگی » است . وناتا=naathaa ، به معنای « دارنده و نگاهدارنده و محافط » است . ماه ، مالک ِ آب حیات وشیرابه و جوهرهمه زندگیست . « مایه » نیز که آب باشد ، واینهمانی با « مادر» دارد ، واصل تخمیرکننده وتحول دهنده وتبدل دهنده است ، دارای چنین معنائی گسترده از« آب » هست و آن را نباید با معنای ویژه و تنگ امروزه از« آب » یکی گرفت . مثلا خرداد ( هاروت ) که زنخدای آب شمرده میشد ، خدای شیره کل زندگی شمرده میشده است که حقیقت دنیا باشد، ازاین رو « رس و رسا » نامیده میشود . همچنین « تیر= تیشتر» ، یا « آپم نپات » ، با چنین مفهومی از « آب » کارداشته اند . درهوم یشت ، گفتگو از« شیرابه زندگی یا حقیقت جهان مادی » است ، و خواندن آن در راستای یزدانشناسی زرتشتی و کاستن « هوم » ، به گیاهی ویژه که دربدر درکوه وصحرا درجستجوی یافتن آن هستند ، نفی وحذ ف کل فرهنگ ژرف ایرانست . درهوم یشت ، برغم همه دستکاریهای موبدان زرتشتی ، میتوان با مفهوم « حقیقت » درفرهنگ ایران ، آشناشد و آن را گسترد .
اینست که واژه « مایه = maya» درواژه « زرمایه » ، هم معنای « آب » وهم معنای « مادر» دارد ، و مقصود از« آب» ، اسانس همه چیزهاست . زنخدا و زن ، آب یا شیرابه جهانست . دریا ورود وجوی وچشمه ، همه « زن » هستند . به عبارت دیگر، حقیقت که شیرابه واسانس جهانست ، زن است . خون هرانسانی که ازآن زنده است نیز، زن است . ازسوی دیگر، تخم ( های خوشه ) که معنای نطفه هم دارند ، اینهمانی با « مرد= جنبس نرینه » داده میشده است . چنانچه واژه « شوی یا شوهر» ، دراصل «khshudra » یوده است که تبدیل به « شوسر » وسپس تبدیل به « شوهروشوی » شده است ، ودراصل به معنای « تخم » است . واژه « khedhra » نیز که درعربی تبدیل به « خضر» شده است ، به معنای « تخم= خایه » است . ازاینرو نیز خضر، در شاهنامه مهره یا گوهری دارد که وقتی درتاریکی آب می بیند ، روشن میشود ( وجود خود او، چنین مهره وگوهریست ) . این اندیشه جستجوی « آب زندگی » درتاریکی ، بوسیله انسان که تخم است ( مردم = مر+ تخم ) سپس تبدیل به اندیشه « جستجوی حقیقت » شده است . اصطلاح « زرمایه » که به سبزو زرد طلائی رنگ گفته میشود ، و دراصل به معنای « آب یا شیرابه پیوند دهنده » است که مفهوم « نوشابه یا اسانس ِ آفریننده » دارد، نام « نخستین گاهنبار= midhyoi zaremaya » است . چهل روزآغازسال ، هنگام پیدایش « آسمان ابری » هست . درفرهنگ ایران ، آسمان ، همیشه آسمان ابریست ، چون هم آسمان ( آس = آسن = سنگ ) وهم « ابر=megha =miznia= dva-nara» ، پیکریابی اصل جفتی هستند . درپایان ازآسمان ابری ، « تخم آب » که همین « میدیو زرمایه » باشد ، پیدایش می یابد و ازاین تخم آب ، سپس در۵۵ روز، آب میروید . درواقع این « زرمایه » ، تخم همه آبهاست که ازآنها همه شیرابه ها و سپس زمین وگیاه وجانور وانسان میرویند وپیدایش می یابند و طبعا شیرابه وحقیقت کل هستی میگردد . اینست که صفت « میدیوزرم » « شیردهنده » است . باید درنظر داشت که درگزیده های زاداسپرم ، درست زرتشت ، ازهمین آب( وه دایتی = خرداد) میگذرد و اصل بینش وبزم که بهمن باشد ، دراثرهنجش این آب درتخم وجودش ، پیدایش می یابد ( سبزمیشود ) .
البته اندیشه « پیدایش بینش ازهنجیدن آب دراصل هستی خود » ، برخلاف اندیشه زرتشت است ، واین داستان دراصل ، داستان « جمشید » ، نخستین انسان فرهنگ ارتائی بوده است که سپس به « زرتشت » نسبت داده اند .

زنگ = زنگار= سـبـز
زَنگ = ماهتاب ( اسـدی)
ماه = خرّم+سیمرغ+بهرام= سئنا
ماه = هوم= قـنـدهار= گندهرو

اسدی توسی ، « زنگ » را نام ماهتاب میداند و زنگ وزنگار، دراصل به معنای « سبز» هستند . برهان قاطع نیز رنگ ماه را « زنگاری » میداند . چنانچه درپیش نیزآمد ، ماه ،درفرهنگ ایران ، آمیزش سه خدا باهمست که « خرّم وسیمرغ وبهرام » باشند . درواقع سیمرغ که اصل پیوند است ، میان خرّم وبهرام ، گره میزند ( قاف= کعبه ) ازاین رو باهم « سنگ = آمیخته = زنگ » میشوند . واژه « سبز» نیزکه سبکشده « ساپیزه = سه اصل » است و همآغوشی« شاه بابک = سیمرغ وبهرام » است، همین معنا رادارد . سبز، به معنای « مهر» است که بلافاصله آفرینش ازآن پدیدارمیشود یا سبز میشود . عشق ورنگ سبز، دورویه یک واژه هستند . چنانچه درسغدی « رگ وپی » که « ارتا وبهرام » هستند ، نیز« سنگ » خوانده میشود.« سنگ » و« زنگ » و« زنج » و« سنج » ، تلفظ های گوناگون «اصل جفتی وهمبغی وانبازی » ، یا « سه تای یکتا » هستند که همان « سئنا = سه تا نای = یک نای » باشد ، و پیشوند نام « سیمرغ » که « سی » هست ، نیز به معنای « سنگ = کوه » نیزهست ، همانطورکه به معنای « سه » هست. سنگ یا اَسنگ که دراصل به معنای « امتزاج وهمآغوشی واتصال » هست ، همان سه تای یکتاست ، و پیکریابی مفهوم « مهر» بوده است . ازاینرو پیکر ِبُت های خدایان را از« سنگ » فراهم میآوردند . دومرغ که باهم پیوند بیابند ، دراثرپیوند ومهر، سیمرغند . دوبال یا دوپرنیز که باهم جفت ویوغ یا سنگ و « مر» شوند ( مرغ = مـر+ غه ) میشوند، و پروازوجنبش ، پیدایش می یابد . چنانکه وقتی اسفندیارزرتشتی ، سیمرغ را درهفتخوانش میکـُشد ، دو مرغ که بچه هایش هستند ، باهم پروازمیکنند ومیروند . یعنی ، سیمرغ ، ازنو، بپا خاسته است وسیمرغ ، ازنو پیدایش یافته است . اینست که درست ساپیزه که بیان پیوند وعشق است ، « سبز» است ، سبزشدنست ، پیدایش یافتنست ، رنگارنگ شدنست ، روشن شدنست ، تروتازه ونو شدنست . . ماه ، درست پیکریابی این اصل جفتی ، یا همبغی ومهر است که هم « سنگ » وهم « اَسیم = سیم = یوغ » میباشد ، و البته « زنگ» نه تنها « رنگ سبز» است ، بلکه « جرس ودرای یا زنگ وزنگوله » نیزمیباشد ، چون زنگ وجرس وناقوس ودرای نیز ، ازدوبخش به هم پیوسته ساخته شده اند که آزآنها آهنگ وموسیقی ونوا پیدایش می یابد . درست این پیوند دوبخش باهم یا این عشق وسبزی وزنگست که « آهنگ وبانگ ونوا » میآفریند ، همانسان که نوای « سنج » نیز ازپیوند یافتن دوقطعه فلزی باهمست ، یا همانسان که ازپیوند یافتن دوکف باهم ، یا کف ودف باهم ، یا دست ونای ، یا دست وچنگ ، یا لب ونای ، آهنگ ونوا پیدایش می یابد .
چنانچه موسیقی نیز از« واژه « موسه = مو+ سه = نای + سه = سئنا » ساخته شده است . موسیقی ، زاده جفتی ومهراست .همه اینها بیان آنست که موسیقی وآهنگ طرب و بانگ ، از« مهر= پیوند یابی دو چیزباهم » پیدایش می یابند . چنانچه « رنگ ها » نیز ، از« آمیزش دوخدا ی خرّم وبهرام »باهم پیدایش می یابند ، « زنگ = موسیقی وآهنگ ونوا » نیزاز« مهروپیوند » پیدایش می یابد . چنانچه دست انسان ازپیوند پنج انگشت پیدایش می یابد و کاردست ، پیایند مهرانگشتان باهم ومهردودست باهمست .
ازاین رو نیز، ماه که خانه ( سرچشمه ) همآغوشی خرم وبهرام یا اصل مادینه ونرینه جهانست ، خانه موسیقی وطرب و ترانه است . گیتی وانسان ، از« ماه پـُر» پیدایش می یابند که « خانه موسیقی وسرود وطرب » است . اینست که درسانسکریت ، ماه ،« قندهار» یا « گند هرو = Gand-hara » نامیده میشد که درداستان ضحاک درشاهنامه « گندرو » شده است . گندهرو درسانسکریت ، مطرب وموسیقی دان آسمانی و نغمه سرای بهشتی است که اینهمانی با ماه و سوما ( هوم = نای ) دارد و اسرارآسمانی را میداند و نخستین زوج بشر، یعنی yama وyami ازاو به وجود آمده اند . به عبارت دیگر، جم ، فرزند ماه ، یا عشق خرّم وبهرام است ، وعشق، یا « مـَر= مَـرَ+ غه » ، همان « سیمرغ » میباشد . ازاین رو بود که ماه ، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . بهشت گنگ یا بهشت لنگر، یا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی است . و ردپای این تصویربهشت ارتائی، درغزل مولوی بازتاب شده است :
این « خانه » که پیوسته دراو با نگ چغانه است .
از« خواجه » بپرسید که این خانه ، چه خانه است
« خواجه = خوا+ جه » ، نام سیمرغ بوده است( خوا= تخم ، جه = زن یا اصل مادینه ) . آبادیان که درنیمه شب ، خانه عشق ارتا وبهرامست ، خانه سرود نای aiwi-sruth-rima ( جشن عروسی = شاده)خوانده میشود . آباد ، که « آب + پاد » است ، به معنای « آمیختن شدن دوآب باهمست » . آبادیان ، خانه وسرچشمه ایست که نطفه نرینه که آبست ، با آب زهدان باهم میآمیزند و « مایه » یا « مینوی» تبدیل وتخمیرو تحول میگردند . دربندهش ( بخش نهم ، ۹۰ ) دیده میشود که « آبی که درزهدان گوسفندان ومردمان است ، آب است » و« منی گوسفندان ومردمان ، آبست » و « آبی که درگیاهان ، آمیخته است که آن را آب- تن خوانند ، آبست » به عبارت دیگر« درتخمه یابذرگیاه ، آب » هست . وخوشه پروین یا ارتای خوشه درماه ، تخم همه جانها وگیاهان وانسانهاست . به عبارت دیگر، آب یا شیرابه ومان یا من یا انگم ( انگ) یا زنج درهمه تخمه ها ونطفه های جانها هست . همچنین درهلال ماه ، شیرابه همه زهدانها هست که درآمیختن باهم – زنگ – سبزمیشوند و آهنگ ونوا وطرب وشادی و روشنی میشوند .
این صورت بُت چیست ؟ اگرخانه کعبه است ؟
وین نورخداچیست ؟ اگر دیر مغانست
گنجیست دراین خانه ، که درکـَون نگنجد
این خانه و این خواجه ،
همه فعل وبهانه (به معنای علت است) است
برخانه منه دست ، که این خانه طلسمست
با خواجه مگوئید ، که او « مست شبانه » است
خاک وخس این خانه ، همه « عنبرومشک » است
بانگ دراین خانه ، همه بیت وترانه است
فی الجمله هرآنکس که دراین خانه رهی یافت
سلطان زمینست و سلیمانه زمانه است
ای خواجه ، یکی سرتو ازاین « بام » فروکن
کاندر رخ خوب تو ، زاقبال نشانه است
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گرملک زمین است ، فسونست وفسانست
حیران شده بُستان ، که چه برگ وچه شکوفه است
واله شده مرغان ، که چه دامست وچه دانه است
این خواجه چرخست ، که چون زهره وماه است
وین خانه عشق است که بی حد وکرانه است …
این غزل مولوی ، یکی از شفافترین غزلیات او دررابطه پیشینه فرهنگی اوهست ، که ازشهربلخ که زادگاهش بوده و ازخانواده اش که ازین فرهنگ برآمده اند، هست .

بلخ ، زادگاه مولوی و تهمورس
تهورس ، نام زنخدا خرّم ، خدای مهر، میباشد

بلخ که دراصل baakhdhi نامیده میشده است ، به معنای « بغ دی = بغ خرّم = زنخدا خرم » است . درپارسی باستانی این شهرtris=baak نامیده میشده که مخففش Baktra ( بغ + تره ) میباشد ، و به معنای « بغ ، سه تای به هم پیوسته » میباشد . بلخ ، بنام « بلخ شیر بامی» ، مشهوراست . بام یا وام درسنسکریت ، به معنای پستان و زنخدای عشق ( بیدخت=خرّم ) میباشد ، و شیربامی ، به معنای « زنخدای عشق هست که همه شیرخواره ازپستان اوهستند که سپس « شیروانی= شروان » شده است . این شهر، ازتهمورس کهTakhma urupaa باشد ساخته شده است ، که درشاهنامه پدرجمشید است . ولی تهمورث ، وارونه آنکه سپس نرینه ساخته شده ، مرد نبوده است ، بلکه همین « زنخدای عشق با پستان شیردهنده اش » بوده است . « تَـَخم وتُخم » یک واژه اند ، و به معنای « اصل ومنشاء » هستند که معنای « شخص مستقل وآزاد » را میدهند . « اورو+ پا »، مرکب ازدوبخش است : بخش نخست که « ure » باشد به معنای « سینه وپستان » است و« paa» به معنای ۱- مکیدن و۲- نوشیدن است . بنا براین « اوروپا » ، به معنای« پستان شیردهنده است که همه ازآن شیرمیمکند ومینوشند » .البته « پستان شیردهنده به معنای « سرچشمه عشق » است . نام « اروپا » نیزهمین نامست که به همین علت نیز به تصویرزنی که سوارگاوست نشان داده میشود . این « اوروپا » ، همان «خرّم » و همان « بغ شیربامی » و همان « بغ + دی » هست که نام دیگرش « شاده وشاد » ونام دیگرش « بیدُخت= وی دخت = دختروای یا شاه پریان » است ، و درست « شاد ونوشاد» نام نیایشگاهش دربلخ بوده است ( وبرمکی ها ، سدانش یا یعنی تولیتش را داشته اند ) ، و درنوروز، جشن گل سرخ ( کل سوری = وَرد= آبگاه ) هنوز دربلخ یادگاراوست . همچنین مزارشریف ، همان نیایشگاه اوهست و« شریف = شرف » دراصل به معنای « رفیع وبلندی » است که ترجمه واژه ِ « برزه ، ال+ برز» باشد ، نام مادراو= خواجه = سیمرغ = ارتا هست . درتوضیح غزل مولوی وپیشینه اش ، ازمطلب دورشدیم .
سخن درباره آن بود که سیمرغ ( خرّم+ ارتا + بهرام ) که همان « ماه » وهمان « نای » وهمان « مطرب آسمانی» است ، وماه ، درست، « شهرمینو یا بهشت لنگر یا بهشت گنگ » خوانده میشد . ازاین رو ، هرشهرآباد ومرفه و زیبا وخرّم را که پیکریابی این ایده آل میدانستند ، ماه ، یا بهشت لنگریا بهشت گنگ یا « دژهوخ گنگ » یا مینو مینامیدند . بهشت گنگ یا بهشت لنگریا مینو، جائیست که همیشه ازنوسبزوتروتازه میشود و همیشه موسیقی وشادی است .همچنن دراقبالنامه ، نطامی همین تصویر بهشت را درداستانی از اسکندر میآورد :
درآمد به آن شهر « مینوسرشت »
که ترکانش خوانند « لنگربهشت »
دربرخی ازنسخه ها « گنگ بهشت » است وهردو درستست .
بهاری دراو دید، چون نوبهار
نوبهار، نام « اریبهشت = ارتای خوشه » است.
پرستشگهی نام او « قـنـد هــار »
عروسان بت روی ، دروی بسی
پرستنده بت شده هرکسی
واسکندر که به دیدن این بُت میرود و میخواهد ، دوگوهر گرانبها را که دردوچشمش می بیند ، برگیرد ، کسی میآید و داستان این دو « سنگ » را برایش میگوید :
دو مرغ آمدند ز بیابان نخست گرفته دوگوهر، به منقارچست
«مرغ » که هزوارشش ، « تن+گوری » هست، به معنای « زهدان ازسرنو وتروتازه وسبرشوی » است.
نشستند برگنبد این سرای زفیروزی وفرّخی، چون همای
دُری ، کان رهاورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگیرد ، رواست
ودراینجا ردپای « اصل جفتی » و« هو+ مای » که همان « ماه » ودوجفت در اوست ، بخوبی بازتابیده شده است .
ازاین بررسی میتوان شناخت که چرا پرتوماه وخود ماه ، « زنگ » و « زنگار= سبز» هست . درماهِ پـُر، هم هلال ماه ، آبگاه هست و هم تخم ( خوشه پروین= ارتای خوشه ) باهم هست و طبعا بااین پیوند ومهر، درزمان، تخم، سبزمیشود ، می وخشد . آب ، دربندهش ، هم تنکردی( جسمانی) وهم « وخشا» ، فراروینده ، فراگسترنده و پیشرونده وافروزنده است . زنگ که جفتی وانبازی ومهروشادیست ، اینهمانی با « سبز» دارد. سبزهم که « ساپیزج » باشد، همین معنای « سه اصل آفریننده وزاینده وروینده است که باهم ، پیوند یافته اند و روند آفرینندگی بدینسان ، آغازشده است » .
واژه « زنگ » و واژه « سبز» یا « اخ سئنا » یا « زرگون» ، معنای « خشک وخالی «رنگ سبز» به معنای امروزه را ندارند . بلکه بیان « اصل آفرینندگی » هستند که ازآن « روشنی = الوان و شادی و هستی » پیدایش می یابند . با پیوند سه اصل به هم ، آنچه بالقوه هست ، تحول به « صورت وجسم » می یابد. هم آب وهم تخم درماه ، چون ازهم جدناپذیرند، سبزند ، یعنی سرچشمه پیدایش و روند پیدایش ( ازبیصورتی وناگرفتنی بودن ، به صورت یافتن وگرفتنی شدن ) هستند . اینست که خود واژه « مینو = mainyava »به معنای « آب ِ نای ماه = آب زهدان ماه » است . may به معنای « ماه » است و« nya»معنای نای است و « av » به معنای « آب » میباشد . البته هم « نطفه = منی = مینو » ، آبست و هم زهدان ، آبگاه است . تخم ( نطفه ) نیز، دارای شیرابه وآبست . مینو، پیوند نطفه و آب در زهدان ماهست که تحول به رنگ وشکل می یابد . اینست که مینو اینهمانی با زمرد وزبرجد داده میشود که هم سنگ هستند وهم رنگ ( روشنی= پیدایش رنگها باهم ) هستند ، هم معنای « عشق » دارند ، وزهدان ماه ، جایگاه « تری وتازگی ونوی همیشگی » هست ، چون جایگاه « تحول = vartan» است . رنگ که دراصل « ار+ انگ » میباشد ، به معنای « شیرابه روان گیاهان » است . اینست که « زنگ » ، طیفی ازمعانی پیوسته باهم داشته است که برای ما امروزه ازهم جدا وبیگانه هستند . زنگ ، جرس ودرای وناقوس است . دربهمن نامه که تصویری از« زوش » خدای ایران میآید میتوان دید که به خود « زنگ = جرس » می بندد و آهنگ این زنگها همه را به جوش وخروش میآورند . بستن زنگ وزنگوله ها به خود ، پیکریابی گوهر موسیقائی این زنخداهست ، چون گوهر این زنخدا ، اصل جفتی هست .
به خوشه کوچک انگور، زنگله گفته میشود . پیشوند « زنجیر» که سلسله به هم پیوسته باشد ، زنج است . به همه صمغها ( ژد=جد ) ، زنج گفته میشود ، ودرست معنای دیگرزنج ، لاغ ومسخرگیست. همچنین « زنگی مزاج » به معنای « پیوسته خوشحال » است . بهار وفرودین ونوبهار( اردیبهشت ) ، سبزو ز نگاری هستند :
نه چون کافورشود کوه به بهمن ماه
نه شود دشت چو زنگار به فروردین – ناصرخسرو
هوا ، فرش زنگاری افراختی
سمن ، برگ وبلبل ، نواساختی – سلمان ساوجی
چو من وصل جمال دوست جویم
مرا دیده ،پر از زنگار باید – سنائی
البته مقصود ازسنائی شاید آن بوده است که دیده من پراز« زنگ زدگی » بشود تا چنین آرزوئی را نکنم ، ولی دراصل معنای کاملا مثبت داشته است .
ای خوشا ، خلعت نوروزی ِ « بستان افروز »
جامه از « اطلس زنگاری » و تاج از« مخمل » – وحشی
البته « سبزشدن » ، چون به معنای « همیشه ازنوپیدایش یافتن » است ، به معنای « رنگارنگ شدن » است . مثلا درشوشتری به رنگین کمان ، « سَوزقبا » گفته میشود . یا درفارسی به هدهد که رنگین است ، سبزقبا یا سبزک گفته میشود . یا « وای نیک » دربندهش ، دریک جا، ازجامه سبزاو ودرجای دیگر ازجامه رنگارنگ او سخن میرود . واو هرکجا گام میگذارد چون فرّخ پی است ، همه جا ، سبزیعنی رنگارنگ میشود . سبزکه بیان عشق ورزی « شاه + بابک = سیمرغ + بهرام » است ، اصل پیدایش رنگارنگی وروشنیست و چیزی روشن میشود که رنگارنگ بشود .

مـاه و آب

دیده شد که درسانسکریت به « ماه » ، « سومنات = سوما+ ناته » گفته میشود که به معنای « خدا یا دارنده ونگهبان شیرابه وزبده » یا « مایه = مای » است . ماه ، اینهمانی با « آب= شیرابه ورس وجوهرجهان » داده میشود . به عبارت دیگر، ماه ، اینهمانی با « هائوما = هوم = هومای » داده میشود . این شیرابه ومایه است که « آب زندگی » درهمه چیزهاست . ازاین روبیخ درخت ، « کوک » نامیده میشود که « کوکا » باشد وبه معنای « ماه » است . علت نیز آن بوده است که آنها ماه را اصل تری وآبادی وبهی میدانستند . دربخش یازدهم بندهش ( ۱۶۵ ) میآید « از آنجا که آب با ماه پیوند دارد . بدان یک پنجه همه آبها برافزایند و همانگونه که به چشمدید پیداست ، درختان نیز بدان هنگام بهتربرویند ومیوه ها بیشتررسند . …. ماه … سودمند است زیرا هرچه را تردارد ، نیکو آبادی اومند است . زیرا همه آبادی وبهی را دهد … به افزارگشنان همانند است که چون برفرازد ، تخم به مادگان دهد … پانزده روزکاهش یابد که کارکرفه ازجهانیان پذ یرد و به گنج ایزدان سپارد .. » . ماه پـُر، نرینه شمرده میشود که همه مادگان را آبستن میکند و هلال ماه ، اصل مادینگی جهان بود و همه تخم ها « نطفه ها = منی ها = مینوها» به هلال ماه می پیوستند ، که البته نویسنده بندهش ، بجایش « کارکرفه » گذاشته است . آنها درتصویرماه ، هم زن وهم شوهر، وهم پدر ومادر خود را میدیدند . بدین تریب ، اندیشه اینکه همه انسانها فرزند مستقیم خدایند، و همه بشر، خواهران وبرادران وخانواده هم هستند ، پیدایش یافته است . ازسوئی بیخ وریشه همه درختان وگیاهان ، همین « کوک = کوکا= تخم ماه » بود که سرچشمه تری وآبادیست . ماه ، که هم « نطفه وهم آب زهدان » همه جانها وگیاهان را داشت ، شیرابه و مان ومـنّ ومن و زنج و جد و ژد و انگم وانگ ( رنگ= اَر+ انگ = شیرابه روان ) یا اسانس همه جهان هستی را درخود داشت، واصطلاح « مینو» که « می + نیا+ آو » باشد وبه معنای « آب نای ماه » است ، چنین معنائی داشته است . درواقع ، سرچشمه « اسانس وشیرابه ومان کل جهان هستی » یا « حقیقت درگوهرهمه جانها » بود. این اندیشه بسیاربزرگ ازتجربه هائی چند درزندگی که انسانها داشته اند ، انگیخته شده بود . یک تجربه بزرگ ، « رابطه ماه با عادت ماهانه یا قاعدگی زن » است . درکردی به گاومیش ، مانگ گفته میشد وزمین ، چون خوشه زندگان بود ، همین مانگ بود . به ماه آسمان نیز مانگ گفته میشود . مانگه ومانگا ، گاوماده است . به ماه تازه یا هلال ماه ، مانگیله ( مانگ+ ایل یا آل ) گفته میشود . وبه عادت ماهانه زن ، مانگانه گفته میشود . این واژه « قاعدگی » ، بیانگر ریشه مفهوم « قاعده واندازه » درتجربیات انسانها بوده است . چنانچه اندیشه بزرگ پروتاگوراس که انسان ، اندازه هرچیزیست homo mensura میباشد ، وبنیاد حقوق بشر شده است ، درست واژه « mensura » ازهمان «mensturation » میآید . به این قاعدگی یا حیض xunomand یا vohunavant گفته میشود که به معنای « دارنده خون » است و خوب دیده میشود که واژه « خون = vohuni» دراصل به همین « خونریزی ماهیانه زن دررابطه با ماه » گفتته میشود، و خون « ni- vohu» به معنای « نای به » است که نام این خداهست . افزوده براین « رگ= راهو » ، نام ارتا هست . درکردی به حیض « بین مائی » گفته میشود که به معنای « آب نی » بوده است . باید درپیش چشم داشت که واژه « حی » که درعربی به معنای « زنده » بکاربرده میشود( حی علی خیرالعمل ) ، دراصل به معنای « فرج زن= اندام زن » است ، وواژه « حیات = زندگی » ازآن ساخته شده است . وواژه « حیا = شرم » نیز به همین اصل بازمیگردد . « حی = اندام زایش زن »، اصل زندگی واصل پیدایش زندگی بوده است . ازاین رو نیز ، الله ، هو الحی الذ ی لایموت . او زهدانیست که هیچگاه نمی میمرد وهمیشه ازنو میزاید . اصل این واژه « حی » ، به « هه یو »= ماه درکردی و « هه یوک »= هلال ماه درکردی بازمیگردد ، که اینهمانی با « زهدان » داده میشد و دراوستا « aiwi » بوده است .
تجربه دیگری که انسان ، ماه را با آب پیوند داده ، تجربه جزر ومد دریا است که درفارسی « آب جـَر» و « آب خیز» نامیده میشوند . این اندیشه « تحول وتغییرخود ماه درهرماهی » که بنیاد تفکر این فرهنگ در درک جهان هستی بود ، با جزرومد دریا ، سبب میشد که جزرومد دریا را بسیارمثبت درمی یافتند . این اندیشه در داستان « خرسه پا » دربندهش ، که میان دریای فراخکرت ( وروکسا، کسا درسانسکریت نام خدای آبست ) ایستاده ، بخوبی بازتاب شده است . خـر، با الاغ ربطی ندارد ، بکه همان « خار= خاره » ودراصل « هـره » بوده که ، همان « ماه » است و« سه پا » که به معنای « پا » هست و به معنای اصل جفتی واصل حرکت است ، ویژگی ماهست که درپیش آمد . ازجمله ویژگیهای این « خرسه پا » دربندهش آنست که « چون بانگ کند ، همه آفریدگان آبزی ، آبستن شوند ، چون درآب میزد ، همه آب دریا مطهرشود » . که همان ویژگیهای ماه هست . ماه که لوخن ( نای بزرگ ) یا نای به است ، وای به ، باد یا بانگ ونوای به نیزهست که آبهارا به موج میاندازد و ماهیان را آبستن میکند . ولی مفهوم « دریا » ، چنانچه پنداشته میشود ،درجائی ازگیتی نیست ، بلکه « چنانچه اشاره شد، شیرابه ومان ومن ومینووآب و انگ ورنگ ( ار+ انگ = ارنگ رود ) جاری وروان درسراسرجهان ودریای محیط میباشد .همین مفهوم نیز درآغاز شاهنامه میآید که :
حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازاو ، تند باد
این تصویر دریا ، به کلی با مفهوم «دریا» درداستان نوح فرق دارد . اینجا ، «همه جهان ، دریاست و ساحلی وکناره ای ندارد» ، چون حقیقت یا « مان ومن ورنگ= ارنگ= ار+ انگ = شیرابه روان همه جانهاورَس ورَسا » جوهرواسانس همه جهانست و جائی که این جوهر نباشد ، به معنای آنست که آنجا حقیقت وخدا نیست . حقیقت ، درهمه چیزها نهفته است وموج میزند وروانست ومی تازد . حقیقت ، گنج درهرچیزیست ، تخمی(= چهره درتاریکی) میباشد که « می چهرد = به خود شکل وچهره میدهد تا دیدنی شود » . ماه یا کوک یا کوکا ، بیخ هردرختی و گیاهی وانسانی ( مردم = مر+ تخم ) است و همه ازاین مینوی ماه ( آب زهدان ماه= مای یا مایه یا می ) یا مان ومن ورنگ و« وه دایتی = دهش به » مینوشند ومی « وخشند » « مینو» میشوند .

آب، تنکردی ووخشائیست، یعنی:
« آب »،هم مادّه وهم روحست
هم،اصل تاریک وهم چهره پیداست
آب و جهان اندیشی ایرانی

اندیشه های ژرف ومردمی انسان، از زمینه های تصاویری روئیده و پیدایش یافته که ما امروزه ، آنهارا خرافه وجهل واشتباه میدانیم . انسانها، فجراندیشه هائی را که درتجربیات خود ، گمان میزدند ، به شکل « تاءویل هائی ازمحسوسات خود » درتصاویر محسوس خود ، بازمی تابیدند . ماه درآسمان ، دراثرتحول ازهلال ( کمان ) به چرخ ( گردی ، شکل تخم ودانه ) وتغییروارونه اش ، پدیده ای بسیارشگفت انگیزو « اندیشه زا » بود . ماه ، هم نماد اندام زایش زن وهم نماد اندام تناسلی مرد ، هم مرد وهم زن( اصل آفریننده وزاینده ازخود ) و هم تحول یابنده نری به مادینگی ومادینگی به نری بود . وازاین رو نام ماه که دراصل « مای = ماده » و« مز» و« ماخ » و « مج » بوده است ، گواه براینهمانی داشتن آن ، با « آب= شیرابه = مینو= مان = من » یا شیرابه واسانس= رس کل جهان است. درست گیتی ازاین آب ماه « مینو » که نطفه ماه باشد و درتن وزهدان زنان ، هشته وافشانده میشود ، پیدایش می یابد ، ونطفه یا تخم نرینگان همه به زهدان ماه میروند و تبدیل به « پروین = ارتای خوشه » میشوند . این تصویر، هرچند برای ما جزخیالات وموهومات چیزی نیست ، زمینه پیدایش اندیشه های متعالی وژرف ومردمی شده است که برغم ِ دست کشیدن ازاین خیالات خام نجومی و بیولوژیکی ، آن اندیشه ها ، ارزش خود را نگاه داشته اند و میدارند . به همین علت ، این تصاویر ، به علت آنکه « زادگاه این اندیشه های متعالی ومردمی و ژرف » بوده اند ، ارزش یاد آوری دارند . امروزه نیز، بسیاری ازاندیشه ها ی نیک ومردمی ، به همین روال پیدایش می یابند وپیدایش خواهند یافت . انسان ، جنین اندیشه های تازه خود را درگهواره اصطلاحات و قوالب کهن و یا غلط می نهد تا درزهدان آنها ، برویند . همین کار را عرفان ، درایران کرده است و جنین اندیشه های مردمی و مهری و بلند خودرا در « قوالب اسلامی وقرآنی » نهاده ، تا از« درون کود اسلامی ، ازنو برویند » .
دربندهش این اندیشه بنیادی فرهنگ ایران باقی مانده است که آب ، هم « تنکردی= جسمانی ومادی » و هم « وخشائی = معنوی وروحانی ومینوی » هست . درآب ، این دو رویه ، باهم آمیخته و انباز، وازهم جدا ناپذیرند . هنگامیکه معنای اصل آب ( مایه = مای ، شیرابه واسانس همه جانها ) را درنظر داشته باشیم ، درمی یابیم که « آب » ، مقوله ای بسیارمهم وژرف درفرهنگ ایران ودرتفکر ایرانی پیدایش یافته است . چون « آب » که شیرابه ومان ومن ( = مینو و مایه ) همه زندگان وگیاهانست ، مانع ازآن میشد که اندیشه « دوجهان جدا وبریده ازهم و درگوهر متفاوت باهم » پیدایش یابد . به عبارت دیگر، روح وجسم ، خدا وانسان ، آسمان وزمین ، جان وتن ، پیوسته و آمیخته به هم و متمم وانبازهم بودند . به عبارت دینی درمسیحیت واسلام ، معنویت وروحانیت و اندیشیدن ، پدیده های پیوسته با تن وجسم ، و فراروئیده از تن وجسم ( شیرابه و من نهفته درآن ) بودند .
مفهوم « آب » درفرهنگ ایران، غیرازمفهوم آب درذهن ما میباشد . آب ، که اسانس و « مینو= مان = من= ژد= انگ » جهان هستی شمرده میشد همانقدر مادی وجسمانیست که روحانی ومعنوی و اندیشگی ، همانقدر استومند است که مینوئیست . چنین مفهومی از« آب » ، روح وجسم ، اندیشه وتن ، صورت ومعنا ، صورت وبیصورت ، حقیقت وظاهر، خدا وگیتی را به هم میآمیخت وبه هم می پیوست . جهان مینوئی ، نیروهای مینوئی ( ضمیر) ، بهشت مینوئی ( گنگ ) ، پدیده هائی جدا گوهر وبیگانه وبریده از « گیتی وجسم » وبرترازجسم وتن وماده نبود . بهشت ومینو، بالیدن وشعله ورشدن و گسترش یافتن ِ شیرابه ومان ( مینو) ورَسی است که درمیان وگوهرهرتخمی ( اَست = استو = هسته = جسم ) هست . سپس درعرفان ایران ، اصطلاح « می = باده » که معنای دیگرماه ( ماء= مای = می ) ، جانشین مفهوم « آب = مایه ، درعربی ماء » شد، که اساسا دراصل باهم یک واژه بوده اند .پس ازآنکه « آب » ، معنای بسیارتنگش را یافت ، ویژگیهای مثبتی که فرهنگ ایران به باده یا می ومایه میداد ، رساتر، معانی گمشده آب را نگاه میداشتند ، چون مایه ، اصل تحول دهی را درخود نگاه میداشت . حقیقت نهفته وروان( تازنده ، روان ورونده با سرود ) درهرماده ای ( جهان جسمانی چون زاینده است ، اینهمانی با زن داده میشود . نام ماه هم ماده = مای بود ) ، آن تخم را میافروزد و مینوی نهفته وبالقوه ، مینوی آشکارمیشود .
ماه ، « مای = درپهلوی » و« ماده = mada» نامیده میشد . ازمعانی گوناگونی که در زبانها وگویشها از« مای، ماده ، ماخ ، مج » که ماه هستند و باقی مانده میتوان بایک نظر بازشناخت که با چه چیزهائی ماه ، اینهمانی داده میشد . یکی آنکه ماه یا مای ، با « مادر» ، زاینده ودایه ( ماما وشیردهنده ) اینهمانی داده میشد ( هو+ مای = همای ) . دیگرآنکه مای ( مادر) با آب یا مایه اینهمانی داده میشد . زرمایه ، که معنای « سبز» دارد ، همین شیرابه ماه است که بهشتیان مینوشند . درتبری ، مایه هم به « اصل هرچیز» وهم به « هرنوع مخمریا تخمیرکننده » گفته میشود . اینکه مایه اصل هرچیزاست ، به معنای آنست که « ماه » میان هرچیزیست . واینکه مایه ، اصل تخمیرکننده وتحول دهنده و کیمیاگراست (می+ نیا = مینا=mainya ) ، نقش بزرگی درجهان بینی ایرانی داشت ، به ویژه که این اصل تخمیرگریا کیمیائی در میان هرچیزیست. ازاین رو « می » که باده باشد ، همان ماه است که گوهرانسان را تخمیرمیکند و پدیدارمیسازد . به همین علت نیز نام دیگرمی ، « بگمز» است که « بغ + مز= ماه خدا » میباشد . « می » ، ویژگیهای خدای ماه را دارد . البته تماس با ماه ونگریستن ماه نیز، همین ویژگیهای تخمیرگروکیمیا گررا دروجود انسان دارد . همچنین درتبری میا ( mia= miyaa= miya) به ابرغلیظ همراه با باران گفته میشود . وازاین تصویرمیتوان رابطه تنگاتنگ ماه با ابررا دید . دربندهش ، ماه ، « ابر+ ومند » دارنده ابر نامیده میشود . طبعا واژه عربی « ماء= آب » همین « مایه ومای وماه » است . همچنین درتبری « » به معنای « مغزیا مادهّ ی وسط هرچیز» است ودرست واژه « میان » که نقش فوق العاده مهمی درتفکرایرانی دارد ، ازهمین مفهوم « ماه » ساخته شده است . «ماهی» در دریا نیز همین ماه = ماس = ماص است . چنانکه نام دیگر ماهی ، سئنا وسمک ( سه + مک = سه نی = سئنا ) است ، چون ماه ، مرکب ازسه خدا هست که باهم اصل عشق هستند . دربرهان قاطع دیده میشود که « مـه » ، هم به قلم وکلک گفته میشود که « نای» باشد و هم به « میغ » گفته میشود . درخراسان مایه ، به خایه انسان وحیوان و مخمر( ماده تحول دهنده ) و ماییدن به خواستن گفته میشود . درپشتو مایه خمیرمایه است وبه آن ، تومه وتومنه نیزگفته میشود . در واقع « تخم » با « مایه » اینهمانی داده میشود و تومه وتومنه که درپشتو ، مایه است ، دارای معانی ریشه واصل وجوهرو بنیاد هم هست . ودرضمن به شتردوکوهانه نیز مایه گفته میشود ، چون جمع دوکوهان ، نماد اندیشه جفتی وانبازیست . ودرپهلوی maayishn به معنای آمیزش ومقاربت است و maayut مایوت به معنای جفت گیری و آبستنی است و maayomand که همان « میمند » باشد، به معنای « دارای می ومحتوای شراب » است . وواژه « mayazd » جشن نوشیدن می برای باهم آمیختن ودوستی بوده است ، وواژه « میزبان mayazd-paan» ازهمین ریشه برخاسته است . ازخوشه معانی گوناگون ولی به هم پیوسته « ماه = مای » میتوان نقش مهمی را که تصویرماه درتفکر واجتماع ایرانی بازی کرده بازشناخت . به همین علت این اصل کیمیاگروتحول دهنده و شادی آورو « آذرفروز= پدیدارسازنده تخم » ، « میان=mai-dhyana » هرچیزی و « اصل میان درهرچیزی » است . میان هرچیزی وهرانسانی ، جای وخانه « زنخدا ماه » است ، چون « می + دی + یان =yana + dhy+mai » ، یان+ خدا+ ماه » میباشد . « میان » ، جایگاه وخانه ماه یا خدای عشق وطرب و آب یعنی حقیقت هست ، و آنچه ازاین آب( مینو= مان = من = انگ ) درمیان هرچیزی ، می وخشد ، موجود مینوئی است . بدین علت معنای واژه « vaaxshik» ، موجود مینوئی است .

 

************************

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: